1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرد بود رهبرم🇮🇷❤️🔥
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آماده شدن ارتش آمریکا برای جنگ با ایران 😂😂😂😂
🔹واکنش نیروهای ایرانی، ای جااااان💪💪
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
.
یهجوریمیگن :
جانفداهاتونوبفرستیدجنوب . .
ازجنوبمحافظتکنن ؛
انگارتاالان ،
گاردسسخرسیشونکشوروسرپانگهداشته 🗿 !
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+خیلی جاها خدا دستمون رو سفت گرفت ولی ما نفهمیدیم...🙂
#پیشنهاد_دانلود
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
نزدیکیبیمارستانی ،
تویاهواز . .
هدفقراردادهشده ؛
حالابیماراکیان؟
کودکانسرطانی !💔
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_سی_پنجم
مامان با دیدن من سرش رو بلند میکنه لبخندی میزنه
-علیک سلام
نگاهش مستقیم سمت دست چپم میره لبخند از صورتش پر میکشد اروم سمتم میاد
سرتاپام رو با نگاهش میگذرونه قبل از اینکه حرفی بزنه خودم شروع میکنم
+هیچی نیست اصلا نگران نباش هیچی نشده سطحیه
از نگاهش مشخصه اصلا حرفم رو باور نکرده دوباره میخوام حرف بزنم که پیش دستی میکنه
_بیمارستان رفتی؟
نگاهم رو میگیرم
_هادی.بیمارستان رفتی؟
یکم مکث میکنم
+نیازی نبود یکی از بچه ها پانسمان کرد
اخمی رو چهره اش میاد
_میریم بیمارستان
+مامان نیازی نیست
یه نگاهی بهم میکنه که باعث میشه دیگه حرفی نزنم
برمیگردم با هدی که داره چادرش رو مرتب میکنه
باتعجب نگاهش میکنم
+تو کی آماده شدی
_به سرعت،بریم؟
در حالت معمولی سه ساعت طول میکشه این بار به سرعت مامان از کنار ما رد میشه
+مادر من اخه الان؟ بیمارستان شلوغه میخوای بریم کجا؟
_ من تا مطمئن نشم دلم اروم نمیشه تو همیشه میگی سطحیه
سریع لباسش رو میپوشه از اتاق میاد بیرون گوشیش رو برمیداره قبل از اینکه کاری کنه گوشی رو ازش میگیرم
+میخوای زنگ بزنی به بابا... مزاحمش نشو خودمون میریم
_نمیشه تو رانندگی کنی
+برگشتنی خودم رانندگی کردم میتونم
یه چند لحظه نگاهم میکنه دیگه بحث نمیکنه سوییچ رو برمیدارم
+ولی من همچنان میگم نیازی نیست
مامان همونطور که کفشش رو میپوشه جواب میده
_بنظرم من نیازه
هدی دست به کمر توی حیاط ایستاده به ما نگاه میکنه
_بیایید دیگه چقدر کُندید
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_سی_ششم
با تعجب نگاش میکنم مامان نگاهی کوتاهی بهش میکنه
_تو یه جوری اونجا ایستادی انگار تو تیر خوردی
خنده ارومی میکنم
سوار ماشین میشیم بسم الله زیر لب میگم ماشین رو روشن میکنم تو راه تو حال خودمم که هدی از پشت کله اش رو میاره جلو
_تو اصلا چرا تیر خوردی؟ چرا انقدر زود اومدی اصلا؟
همونطور که فرمون رو با دستم میچرخونم جواب میدم
+دیگه ببخشید از شما اجازه نگرفتم
سرش رو به دو طرف تکون میدم
_دفعه بعد اجازه بگیر
میخوام دستمو بلند کنم یه دونه بزنم به پیشونیش که درد توی دستم پخش میشه میارش پایین لب هامو بهم فشار میدم صورتم توهم میره هرچند میدونم این از چشم مامان دور نمیمونه
بقیه راه رو حرفی نمیزنم هرچند جای من هدی تا دلش بخواد حرف میزنه
به محض ورود به فضای سرد و خنک بیمارستان با شلوغی مواجه میشیم
نگاهی به مامان میکنم این مادر مام عزم راسخ پیدا کرده دکتر منو ببینه.نگاهی به ساعت میکنم
۱۵:۲۰با این جمعیت که من میبینم ان شاءالله شب رو اینجا تشریف داریم
روی یکی از صندلی ها میشینم سرم رو پایین میندازم
گوشیم رو بیرون میارم
هدی بین منو و مامان میشینه اونم گوشیش رو میاره بیرون فکر کنم این تنها راه گذر زمانه
با دیدن دو جفت کفش مردونه نگاهم رو بلند میکنم با دیدن بابا اروم بلند میشم
یکم نفس نفس میزنه مشخصه تند تند اومده
عصبی نفسم رو بیرون میدم
+سلام،شما برای چی اومدید من که گفتم چیزی نیست
نگاهی به من و زخمم میکنه بعد مامان و هدی بلاخره نفسش رو با آسودگی میده بیرون
_خداروشکر بدتر از این نشده
...
با صدا زدن منشی بلند میشیم
دکتر یه اقای مسنه باند رو باز میکنه با دقت برسی میکنه مامان که انگار دل نگاه کردن نداره روش رو اون سمت میکنه نگاه کوتاهی به زخم میکنم دکتر بعد از برسی به پرستار چیزی میگه که پرستار میره بیرون
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلاممم
رمان خدمت نگاهتون 🥲✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید