eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
335 عکس
459 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم☁️☘️ «بر این زادم و بر این بگذرم؛ بدان که خاکِ پایِ حیدرم.»🤍 مرید: یعنی ره‌سپرده‌ی مکتب امیرالمؤمنین(ع) محتوا؛ از دل، برای دل ✦ کپی | تبلیغات | بنرسازی ⤵️ https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرد بود رهبرم🇮🇷❤️‍🔥 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آماده شدن ارتش آمریکا برای جنگ با ایران 😂😂😂😂 🔹واکنش نیروهای ایرانی، ای جااااان💪💪 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
. یه‌جوری‌میگن : جانفداهاتونو‌بفرستید‌جنوب . . از‌جنوب‌محافظت‌کنن ؛ انگار‌تا‌الان ، گارد‌سس‌خرسی‌شون‌کشورو‌سرپا‌نگه‌داشته 🗿 !
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+خیلی جاها خدا دستمون‌ رو سفت‌ گرفت ولی ما نفهمیدیم...🙂 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
نزدیکی‌بیمارستانی ، توی‌اهواز . . هدف‌قرار‌داده‌شده ؛ حالا‌بیمارا‌کیان؟ کودکان‌سرطانی !💔
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 مامان با دیدن من سرش رو بلند میکنه لبخندی میزنه -علیک سلام نگاهش مستقیم سمت دست چپم میره لبخند از صورتش پر میکشد اروم سمتم میاد سرتاپام رو با نگاهش میگذرونه قبل از اینکه حرفی بزنه خودم شروع میکنم +هیچی نیست اصلا نگران نباش هیچی نشده سطحیه از نگاهش مشخصه اصلا حرفم رو باور نکرده دوباره میخوام حرف بزنم که پیش دستی میکنه _بیمارستان رفتی؟ نگاهم رو میگیرم _هادی.بیمارستان رفتی؟ یکم مکث میکنم +نیازی نبود یکی از بچه ها پانسمان کرد اخمی رو چهره اش میاد _میریم بیمارستان +مامان نیازی نیست یه نگاهی بهم میکنه که باعث میشه دیگه حرفی نزنم برمیگردم با هدی که داره چادرش رو مرتب میکنه باتعجب نگاهش میکنم +تو کی آماده شدی _به سرعت،بریم؟ در حالت معمولی سه ساعت طول میکشه این بار به سرعت مامان از کنار ما رد میشه +مادر من اخه الان؟ بیمارستان شلوغه میخوای بریم کجا؟ _ من تا مطمئن نشم دلم اروم نمیشه تو همیشه میگی سطحیه سریع لباسش رو میپوشه از اتاق میاد بیرون گوشیش رو برمیداره قبل از اینکه کاری کنه گوشی رو ازش میگیرم +میخوای زنگ بزنی به بابا... مزاحمش نشو خودمون میریم _نمیشه تو رانندگی کنی +‌برگشتنی خودم رانندگی کردم میتونم یه چند لحظه نگاهم میکنه دیگه بحث نمیکنه سوییچ رو برمیدارم +ولی من همچنان میگم نیازی نیست مامان همونطور که کفشش رو میپوشه جواب میده _بنظرم من نیازه هدی دست به کمر توی حیاط ایستاده به ما نگاه میکنه _بیایید دیگه چقدر کُندید ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 با تعجب نگاش میکنم مامان نگاهی کوتاهی بهش میکنه _تو یه جوری اونجا ایستادی انگار تو تیر خوردی خنده ارومی میکنم سوار ماشین میشیم بسم الله زیر لب میگم ماشین رو روشن میکنم تو راه تو حال خودمم که هدی از پشت کله اش رو میاره جلو _تو اصلا چرا تیر خوردی؟ چرا انقدر زود اومدی اصلا؟ همون‌طور که فرمون رو با دستم میچرخونم جواب میدم +دیگه ببخشید از شما اجازه نگرفتم سرش رو به دو طرف تکون میدم _دفعه بعد اجازه بگیر میخوام دستمو بلند کنم یه دونه بزنم به پیشونیش که درد توی دستم پخش میشه میارش پایین لب هامو بهم فشار میدم صورتم توهم میره هرچند میدونم این از چشم مامان دور نمیمونه بقیه راه رو حرفی نمیزنم هرچند جای من هدی تا دلش بخواد حرف میزنه به محض ورود به فضای سرد و خنک بیمارستان با شلوغی مواجه میشیم نگاهی به مامان میکنم این مادر مام عزم راسخ پیدا کرده دکتر منو ببینه.نگاهی به ساعت میکنم ۱۵:۲۰با این جمعیت که من میبینم ان شاءالله شب رو اینجا تشریف داریم روی یکی از صندلی ها میشینم سرم رو پایین میندازم گوشیم رو بیرون میارم هدی بین منو و مامان میشینه اونم گوشیش رو میاره بیرون فکر کنم این تنها راه گذر زمانه با دیدن دو جفت کفش مردونه نگاهم رو بلند میکنم با دیدن بابا اروم بلند میشم یکم نفس نفس میزنه مشخصه تند تند اومده عصبی نفسم رو بیرون میدم +سلام،شما برای چی اومدید من که گفتم چیزی نیست نگاهی به من و زخمم میکنه بعد مامان و هدی بلاخره نفسش رو با آسودگی میده بیرون _خداروشکر بدتر از این نشده ... با صدا زدن منشی بلند میشیم دکتر یه اقای مسنه باند رو باز میکنه با دقت برسی میکنه مامان که انگار دل نگاه کردن نداره روش رو اون سمت میکنه نگاه کوتاهی به زخم میکنم دکتر بعد از برسی به پرستار چیزی میگه که پرستار میره بیرون ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 بعد سمت ما برمیگرده _زیاد خطرناک نیست شانس اوردی که به بازوت خورد ولی برای اطمینان بنظرم امشب رو اینجا بمونید پانسمان رو عوض میکنم انتی بیوتیک هم میدم برای جلوگیری از عفونت با دقت گوش میدم در اخر سرم رو تکون میدم نگاهم سمت مامان برمیگرده دست هدی رو دوشم میاد زیر گوشم زمزمه میکنه _از این به بعد به حرف مامان گوش کن گوشه لب هام تکون میخوره سرم رو به نشونه تایید تکون میدم +حس مادرانه 《ریحانه》 از در دانشگاه میام بیرون کوله رو روی دوشم مرتب میکنم معصومه گوشی رو از گوشش فاصله میده _میخوای بری خونه با تعجب نگاهش میکنم +اره چیزی شده؟ یکم مِن مِن میکنه _حال نفیسه بد شده بهش نزدیک میشم دستشو میگیرم یخ کرده نفیسه خواهر کوچیکتره معصومه است +خب میریم پیشش کجاست؟ دستمو محکم تر میگیره گوشی رو به گوشش نزدیک میکنه ادرس رو میپرسه استرسش توی تمام رفتارش مشخصه گوشیم رو بیرون میارم به حسین پیام میدم بعد از چند دقیقه تند تند گوشی رو قطع میکنه میخواد حرکت که دستش رو میکشم +کجا؟ _بریم دیگه +نمیشه الان نزدیک غروبه صبرکن داداشم داره میاد _مزاحمشون نشو خب +بیرون بودن گفت کلاسم تموم شد بهش زنگ بزنم سرش رو تکون میده یکم دستش رو نوازش میکنم +اروم باش چیزی نشده هنوز که مامانت کجاست _پیش نفیسه است +خب دیگه انقدر نگران نباش الان ماهم میریم اروم باش توکل به خدا سرش رو تکون میده با چند دقیقه نمیگذره حسین میرسه باهم سوار میشیم آدرس رو میدم کوثر هم مثل من سعی میکنم یکم معصومه رو دلداری بده ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷