¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
بـاسلامیسراسرعِـشق ؛
درمحضـࢪصـٰاحبالزمان ٬ عج
اَلسَلامُعَلَیكیاصاحِباَلعَصروَالزَمان ..
السَّلامُعلیکیابقیَّةَاللّٰہ
یااباصالحَالمَهدییاخلیفةَالرَّحمن
ویاشریکَالقرآن
ایُّهاالاِمامَالاِنسُوالجّانّسیِّدی
ومَولایالاَمانالاَمان ٬٬ ›
664.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بحث با یک سطلی ب روایت تصویر
حققق😂💆🏻♀
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرشته های محافظ ایران...🕊️🌱
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_سی_هشتم
به محض رسیدن معصومه با عجله حرکت میکنه
منم پشت سرش حرکت میکنم کوثر کنارم قدم میزنه
_مشکل خواهر دوستت چیه؟
همینجوری که قدم هام رو تند میکنم جواب میدم
+۱۱ سالشه از مادرزادی مشکل تنفسی داشتش بعضی مواقع حالش خیلی وخیم میشه ولی خداروشکر تحت درمانه
کوثر سرشو تکوت میده
+حسین کجا رفت؟
_رفت ماشین رو پارک کنه
معصومه بعد از پرسیدن از پذیرش
اتاق رو پیدا میکنه و میره داخل منو کوثر هم بیرون وایمیسیتیم به دیوار تکیه میدم
نگاهی به ساعت میکنم ۱۸:۵۳ نزدیک اذانه سمت کوثر برمیگردم
+حس....
_میخوای جواب اقا هادی رو چی بدی؟
حرفم نصفه میمونه دهنم رو میبندم به زمین خیره میشم
_اصلا تصمیمت رو گرفتی؟
+اره
_خوبه درست نبود بیشتر منتظر بمونن به مامان خدیجه گفتی؟
+نه هنوز رفتیم خونه میگم زنگ بزنه
سکوت حاکم میشه
نگاهی به اطراف میکنم حسین چرا نمیاد؟ نگاهم روی در اتاقی میمونه یه دفعه یه دختر چادری ازش میاد بیرون به محض برگشتن چشمام گرد میشه
+هدی؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند میکنه تکیه ام رو از دیوار برمیدارم با نگرانی نگاهش میکنم
+برای چی اینجایی؟ اتفاقی افتاده؟
با تعجب نگام میکنه
_نه ولی تو چرا اینجایی؟
به پشت سرم اشاره میکنم کوثر از دور با هدی سلام علیک میکنه
+خواهر معصومه حالش بد شده اومدیم باهاش تو چرا اینجایی؟
نفسش رو بیرون میده
_نه بابا هادی تیر خورده
چشمام گرد میشه
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_سی_نهم
+این اتفاق نیست؟
یکم فکر میکنه
_حالا شاید باشه
سرم رو به دو طرف تکون میدم
+واقعا که
همینطور که مشغول حرف زدن با هدی ام حسین بلاخره میرسه یکم نفس نفس میزنه اول سلام میکنه بعد سمت من برمیگرده
_نباید وایمیستادید من بیام؟
لبم رو گاز میگیرم
+اخخ شرمنده داداش معصومه عجله داشت ما زودتر اومدیم
نفسش رو بیرون میده یکم بهش نزدیک تر میشم
+میدونستی اقا هادی تیر خورده؟
نگاهم سمت صورتش میره اول تعجب میکنه بعد نگران سمت هدی برمیگرده نگاهش رو میندازه پایین
_انقدر زخمش بد بود اومدید اینجا؟
هدی سرش رو تکون میده
_نه دکترش گفت خطر رفع شده فقط برای اطمینان گفتن اینجا بمونه
در اتاق باز میشه
خاله میاد بیرون با دیدن ما لبخندی میزنه
اروم بغلش میکنم
+سلام خاله جون
_سلام به روی ماهت
حسین سلام میکنه خاله با لبخند جوابش رو میده
اروم از بغل هم بیرون میایم یکم این دست اون دست میکنم انگار مطمئن نیستم پرسیدنش کار درستی باشه نگاهم رو پایین میندازم
+حال اقا هادی بهتره؟
خاله سرش رو تکون میده
_اره خداروشکر حسین اقا داره کمکش میکنه وضو بگیره نزدیک اذانه
+خداروشکر
....
یکم بیرون صبر میکنیم با مطمئن شدن از حال خواهر معصومه و تموم شدن وضو گرفتن اقا هادی با حسین و کوثر وارد اتاق میشیم
یه گوشه می ایستم سرم پایینه با هدی صحبت میکنم
اتاق تقریبا شلوغه حسین با هادی و عمو صحبت میکنه
خاله ام با کوثر
همه چیز ارومه که سوال عمو سکوت رو حاکم میکنه
_خب دخترم شما فکراتو خوب کردی؟
برای چند لحظه تمام توجه ها میاد سمتم انگار روم یه پارچ اب یخ خالی کردن نگاهم یکم بالا میاد اقا هادی با دست چیزی رو به عمو میگه اخم ریزی میکنه
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلاممم میدونم دیر شد حلال کنید
رمان خدمت نگاهتون 🥲✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
اگر با خدا باشید
حتی اگر همه دنیا هم بر علیه شما باشند
شما پیروزید ✊🏻🤍
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ
حرفی ندارم ...
فقطـــ
امروز میتونست روز ظهور تو باشه ؛ اگه تشنه ظهورت بودیم ((( :💔
ـ
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷