eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
336 عکس
460 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم☁️☘️ «بر این زادم و بر این بگذرم؛ بدان که خاکِ پایِ حیدرم.»🤍 مرید: یعنی ره‌سپرده‌ی مکتب امیرالمؤمنین(ع) محتوا؛ از دل، برای دل ✦ کپی | تبلیغات | بنرسازی ⤵️ https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اختلاس به زبان پیتزایی مال دزدی خوردن نداره هااا😂😂 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
حرم‌را‌کہ‌برعکس‌کنۍ..‌ مۍشود‌مرح! دهخدا‌درلغت‌نامہ‌اش‌مۍگوید: مرح‌یعنۍ:شادمان‌شدن...! میدانۍتا‌حرمت‌را‌نبینم شادمان‌نخواهم‌شد...؟ میدانۍمنم‌شادمانۍمۍخواهم؟
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این خاک و تسلیمت نمیکنیم❤️‍🔥🇮🇷 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
امیرالمؤمنین عليه‌السلام: نهايت مروت، آن است كه در پنهانى كارى نکنی كه آشکارا از آن پروا دارى. •میزان‌الحکمه|ج۹|ص۱۱۴•
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادتونه ؟ 😏😏 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه جوری میگه جانفداها برن جنوب بجنگن که انگار تا الان گارد جاویدان داشته از مرزها محافظت می‌کرده پشمک ما دخترامونم مردونه پای کارن بمولا علی ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
ان شاءالله....❤️‍🩹
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به به ❤️‍🔥❤️‍🔥🇮🇷 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به یاد سربازان تب ۳۸۸ بمپور💔🇮🇷 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 نگاهم میچرخه برای یک لحظه توی چشماش نگاه میکنم طبق عادت نگاهم رو میگیرم دوباره به زمین میدوزم درسته حالا به هم محرمیم ولی من هنوز نمیتونم یکم رو تخت جابجا میشن یکم فکر میکنم بعد ادامه میدم +پس ۴ تا عندالاستطاعه باشه ۱عندالمطالبه سکوت حاکم میشه نگاهم رو یکم بالا میارم مشخصه هنوز راضی نشده +همراه با ۱۴ تا گل نرگس همین کافیه 《هادی》 میخوام اعتراض کنم که حسین بهم نزدیک میشه _حالا که ریحانه اینو میخواد بزار خودش تصمیم بگیره نگاهی بهش میکنم نفسم رو بیرون میدم قبول میکنم بعد از تعيين مهریه نوبت به روز عقد میرسه همه مشغول صحبت ان همانطور که اروم گوشیم رو برمیدارم به حرف هاب بقیه هم گوش میدم عمو یکم فکر میکنه _میتونیم بزاریم هفته بعد بابا مخالفت میکنه _امکان داره کار هادی اجازه نده +پس فردا نگاها سمتم برمیگرده گوشی رو خاموش میکنم سر جاش میزارم +پس فردا سالروز ازدواج خانم فاطمه زهرا با امیرالمؤمنینه میتونیم بزاریم اون موقع نگاه متعجب همه رو منه عمو یکم فکر میکنه بعد سمت من برمیگرده _ولی هنوز دستت خوب نشده میتونیم بندازم عقب تر که حالت بهتر بشه لبخندی میزنم +خداروشکر مشکلم جدی نیست اگر ریحانه خانم مشکل نداشته باشن فردا میتونیم بریم برای آزمایش و خرید حسین یکم بهم نزدیک تر میشه _مطمئنی؟ میتونیم صبر کنیم ضربه ارومی به شونه اش میزنم +نگران نباش زخمم عمیق نیست که برای اطمینان ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 مامان قبول کردم بیام اینجا سرش رو تکون میده حرفی نمیزنه نگاهم سمت ریحانه خانم برمیگرده +شما مشکلی ندارید؟ انگار تو فکر بوده با شنیدن صدای من نگاهش رو از زمین میگیره یکم میاره بالا نه اون‌قدر که تو چشمام نگاه کنه _ببخشید؟ گوشه لب هام تکون میخوره +شما با پس فردا مشکل ندارید؟ از این جهت میگم که با سالروز... لبخندی میزنه _نه بنظرم بهترین روزه سرم رو تکون میدم +پس تصویب شد کم کم نظرات تبدیل به تصمیم میشه حسین و همسرش همراه با خاله و عمو و ریحانه خانم کم کم خداحافظي میکنن و میرن به اصرار من مامان و بابا هم میرن خونه ولی هدی مدام مخالفت میکنه نفسم رو بیرون میدم +میگم برو دیگه صندلی رو جلو میکشه میشینه _نمیخوام +حالت خوبه؟چیزی خورده تو سرت؟ _الحمدلله خداروشکر +چرا نمیری خونه؟ _دلم نمیخواد میخوام اینجا باشم چشمام رو ریز میکنم +مشکوک میزنی...خبریه؟ نگاهشو ازم میگیره روشو میکنه اونور _نه خیر یکم روی تخت جابجا میشم سمتش خم میشم +راستشو بگو صندلیش رو یکم میبره عقب دست به سینه میشه هنوز هم حرفی نمیزنه منم اصرار نمیکنم دوباره به تخت تکیه میدم ولی چشمام را ازش برنمیدارم یه چند دقیقه ای میگذره از گوشه چشمش نگاهم میکنه یکم صندلیش رو جابجا میکنه بهم نزدیک تر میشه گلوش رو صاف میکنه _چیزه...میگم هادی همینطور که با گوشیم کار میکنم جواب میدم: +هوم.. ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷