🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_چهل_دوم
نگاهم میچرخه برای یک لحظه توی چشماش نگاه میکنم طبق عادت نگاهم رو میگیرم دوباره به زمین میدوزم درسته حالا به هم محرمیم ولی من هنوز نمیتونم
یکم رو تخت جابجا میشن
یکم فکر میکنم بعد ادامه میدم
+پس ۴ تا عندالاستطاعه باشه ۱عندالمطالبه
سکوت حاکم میشه نگاهم رو یکم بالا میارم مشخصه هنوز راضی نشده
+همراه با ۱۴ تا گل نرگس همین کافیه
《هادی》
میخوام اعتراض کنم که حسین بهم نزدیک میشه
_حالا که ریحانه اینو میخواد بزار خودش تصمیم بگیره
نگاهی بهش میکنم نفسم رو بیرون میدم قبول میکنم
بعد از تعيين مهریه نوبت به روز عقد میرسه همه مشغول صحبت ان همانطور که اروم گوشیم رو برمیدارم به حرف هاب بقیه هم گوش میدم عمو یکم فکر میکنه
_میتونیم بزاریم هفته بعد
بابا مخالفت میکنه
_امکان داره کار هادی اجازه نده
+پس فردا
نگاها سمتم برمیگرده گوشی رو خاموش میکنم سر جاش میزارم
+پس فردا سالروز ازدواج خانم فاطمه زهرا با امیرالمؤمنینه میتونیم بزاریم اون موقع
نگاه متعجب همه رو منه عمو یکم فکر میکنه بعد سمت من برمیگرده
_ولی هنوز دستت خوب نشده میتونیم بندازم عقب تر که حالت بهتر بشه
لبخندی میزنم
+خداروشکر مشکلم جدی نیست اگر ریحانه خانم مشکل نداشته باشن فردا میتونیم بریم برای آزمایش و خرید
حسین یکم بهم نزدیک تر میشه
_مطمئنی؟ میتونیم صبر کنیم
ضربه ارومی به شونه اش میزنم
+نگران نباش زخمم عمیق نیست که برای اطمینان
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_چهل_سوم
مامان قبول کردم بیام اینجا
سرش رو تکون میده حرفی نمیزنه
نگاهم سمت ریحانه خانم برمیگرده
+شما مشکلی ندارید؟
انگار تو فکر بوده با شنیدن صدای من نگاهش رو از زمین میگیره یکم میاره بالا نه اونقدر که تو چشمام نگاه کنه
_ببخشید؟
گوشه لب هام تکون میخوره
+شما با پس فردا مشکل ندارید؟ از این جهت میگم که با سالروز...
لبخندی میزنه
_نه بنظرم بهترین روزه
سرم رو تکون میدم
+پس تصویب شد
کم کم نظرات تبدیل به تصمیم میشه حسین و همسرش همراه با خاله و عمو و ریحانه خانم کم کم خداحافظي میکنن و میرن به اصرار من مامان و بابا هم میرن خونه ولی هدی مدام مخالفت میکنه
نفسم رو بیرون میدم
+میگم برو دیگه
صندلی رو جلو میکشه میشینه
_نمیخوام
+حالت خوبه؟چیزی خورده تو سرت؟
_الحمدلله خداروشکر
+چرا نمیری خونه؟
_دلم نمیخواد میخوام اینجا باشم
چشمام رو ریز میکنم
+مشکوک میزنی...خبریه؟
نگاهشو ازم میگیره روشو میکنه اونور
_نه خیر
یکم روی تخت جابجا میشم سمتش خم میشم
+راستشو بگو
صندلیش رو یکم میبره عقب دست به سینه میشه هنوز هم حرفی نمیزنه منم اصرار نمیکنم دوباره به تخت تکیه میدم ولی چشمام را ازش برنمیدارم یه چند دقیقه ای میگذره از گوشه چشمش نگاهم میکنه
یکم صندلیش رو جابجا میکنه بهم نزدیک تر میشه
گلوش رو صاف میکنه
_چیزه...میگم هادی
همینطور که با گوشیم کار میکنم جواب میدم:
+هوم..
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلامم وقتتون بخیر
رمان خدمت نگاهتون 🥲✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید
دوستانی که میگن رمان از این قسمت رفته قسمت دیگه و نیست
این مشکل برای رمان قبلی هم بود از باگ ایتاست هیچ قسمی پاک نشده🙌🏻🤗
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونید دور از جونتون موندید زیر آوار چیکار کنید؟
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
یهرفیقگیربیارید،
کهباهاشخودسازیڪنید..
تركگناھکنید؛
درسبخونیدومباحثہکنید:)!
هرچندخیلۍڪمگیرمیاد،
ولیاگهپیداکردید؛
ولشنکنیدتاشھادت″
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این صحنه رو خوب نگاه کنید کاملا" سیاسیه.
دشمن گاهی اینگونه طرف مقابل خود را تضعیف می کند تا بازی را ببرد
کاری که آمریکا با مسئولان غربزده انجام میدهد
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
.
بسماللهالرحمنالرحیم
والضُّحی(۱)
واللَّیلِ إِذا سَجی(۲)
ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَما قَلی(۳)
۱_بهروشناییآغازسوگند
۲_بهشبسوگندآنگاهکهآرامشبخشید
۳_پروردگارتتورارهانکردهوخشمنگرفتهاست🫀
آیادلیلیکافیبرایبازگشتبهسویخدانیست:)
.
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من همچنان به خداوند اعتماد خواهم کرد☘❤️🩹
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷