¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
داغی دگر افتاد به روی دل زینب؛ اما
این رباب است که تازه شده داغ ِجگرش . .
سلام سلاممم ✨
وقتتون بخیر👋🏻
ساعت ۱۷ رمان داریم بعدشم ناشناس از دستش ندید🤗
485.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-من میرم میگم به آقام اباالفضل رقیه اش یه کاریش میکنه ❤️🩹
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
امیرالمؤمنین عليهالسلام:
نهايت مروت، آن است كه در
پنهانى كارى نکنی كه آشکارا
از آن پروا دارى.
•میزانالحکمه|ج۹|ص۱۱۴•
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو نمیخواد برای جان فداها تعیین تکلیف کنی ...
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
ما فرزندان مکتبی هستیم که از دشمن اماننامه نمیگیریم . . ❤️
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_چهل_چهارم
_حالا که داری میری سر خونه زندگیت...قرار نیست دیگه منو ببری بیرون؟
سرم رو بلند میکنم با تعجب بهش خیره میشم
+چه ربطی داره دارم ازدواج میکنم تو زندان که نمیرم
چشماش برق میزنه صندلی رو تا حد توان میکشه جلو نزدیک تخت آرنج دستاش رو روی تخت میزاره
_پس بازم منو میبری بیرون؟
خنده ارومی میکنم
+معلومه کجا میخوای بری
یکی از دستاش رو میزاره زیر چونه اش یکم فکر میکنه
_امممم کهف شهدا ؟
لبخندی میزنم
+باشه اخر هفته بریم خوبه؟
سرش رو پشت سرهم تکون میده
_عالیه عاللی
بلافاصله جواب میدم
+،خوبه حالا پاشو برو خونه اینجا خسته میشی
به صندلیش تکیه میده
_نُچ من همینجا هستم
نفسم رو بیرون میدم سرم رو به دو طرف تکون میدم
+از دست تو کوتاه نمیخوای بیای نه؟
ابروهاش رو بالا
_نه نه نه نه
.
.
.
کارای ترخیص رو انجام میدم نگاهی به ساعت میکنم
۶:۳۸ از در بیمارستان بیرون میام
هنوز چند قدم برنداشته متوجه نبود هدی میشم به اطراف نگاه میکنم
کجا رفت این دختر؟ اصلا بیرون اومد؟ همینجوری که ایستادم چیزی به پشتم برخورد میکنه برمیگردم
با دیدن قیافه اش میزنم زیر خنده چشماش از شدت خواب باز نمیشه
+چقدر دیشب بهم گفتم برو خونه
چادرش رو مرتب میکنه چشماش رو میماله
_من که خوابم نمیاد
ضربه ای با انگشتم به پیشونیش میزنم
+مشخصه
دستشو میزاره رو پیشونیش اخم میکنه
دستش رو میگیرم حرکت میکنم اونم مخالفت نمیکنه عین بچه کوچولو ها دنبال راه میوفته
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷