485.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-من میرم میگم به آقام اباالفضل رقیه اش یه کاریش میکنه ❤️🩹
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
امیرالمؤمنین عليهالسلام:
نهايت مروت، آن است كه در
پنهانى كارى نکنی كه آشکارا
از آن پروا دارى.
•میزانالحکمه|ج۹|ص۱۱۴•
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو نمیخواد برای جان فداها تعیین تکلیف کنی ...
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
ما فرزندان مکتبی هستیم که از دشمن اماننامه نمیگیریم . . ❤️
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_چهل_چهارم
_حالا که داری میری سر خونه زندگیت...قرار نیست دیگه منو ببری بیرون؟
سرم رو بلند میکنم با تعجب بهش خیره میشم
+چه ربطی داره دارم ازدواج میکنم تو زندان که نمیرم
چشماش برق میزنه صندلی رو تا حد توان میکشه جلو نزدیک تخت آرنج دستاش رو روی تخت میزاره
_پس بازم منو میبری بیرون؟
خنده ارومی میکنم
+معلومه کجا میخوای بری
یکی از دستاش رو میزاره زیر چونه اش یکم فکر میکنه
_امممم کهف شهدا ؟
لبخندی میزنم
+باشه اخر هفته بریم خوبه؟
سرش رو پشت سرهم تکون میده
_عالیه عاللی
بلافاصله جواب میدم
+،خوبه حالا پاشو برو خونه اینجا خسته میشی
به صندلیش تکیه میده
_نُچ من همینجا هستم
نفسم رو بیرون میدم سرم رو به دو طرف تکون میدم
+از دست تو کوتاه نمیخوای بیای نه؟
ابروهاش رو بالا
_نه نه نه نه
.
.
.
کارای ترخیص رو انجام میدم نگاهی به ساعت میکنم
۶:۳۸ از در بیمارستان بیرون میام
هنوز چند قدم برنداشته متوجه نبود هدی میشم به اطراف نگاه میکنم
کجا رفت این دختر؟ اصلا بیرون اومد؟ همینجوری که ایستادم چیزی به پشتم برخورد میکنه برمیگردم
با دیدن قیافه اش میزنم زیر خنده چشماش از شدت خواب باز نمیشه
+چقدر دیشب بهم گفتم برو خونه
چادرش رو مرتب میکنه چشماش رو میماله
_من که خوابم نمیاد
ضربه ای با انگشتم به پیشونیش میزنم
+مشخصه
دستشو میزاره رو پیشونیش اخم میکنه
دستش رو میگیرم حرکت میکنم اونم مخالفت نمیکنه عین بچه کوچولو ها دنبال راه میوفته
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_چهل_پنجم
دیروز ماشین رو دادم بابا ببره پس یه تاکسی میگیرم تا خونه کل راه رو خانم در خواب ناز تشریف داشتن
به محض ورود به خونه با سکوتی ارامش بخش رو برو میشم واقعا هیچ جا خونه خود ادم نمیشه در رو پشت سرم میبندم
+سلاممم
با صدای بلندی سلام میکنم
مامان با عجله از اشپزخونه میاد بیرون
_سلام پسرم خوبی؟ بهتری؟ چرا نگفتی بیاین دنبالت
لبخندی میزنم جلو میرم دستشو میبوسم
+خوبم خداروشکر شما انقدر نگران نباش
نفسش رو بیرون میده لبخند ارومی میزنه
_خداروشکر
سمت اتاق میرم
+سلام حاج اقا
بابا با دیدن من لبخندی میزنه
_سلام علیکم
جلو میاد ضربه ای به شونه سالمم میزنه
_خداروشکر بهتر شدی
لبخندی میزنم دستشو میگیرم میبوسم
+اره خداروشکر از اول هم چیزی نبود مادر گرامی اصرار داشت
سرش رو تکون میده
_خداروشکر، اشکال نداره اونم بلاخره مادره
تایید میکنم
+بله کاملا درسته
همراه بابا از اتاق بیروت میام مامان سفره رو میچینه
نگاهم رو میچرخونم
+پس هدی کجاست؟
_رفت خوابید
با تعجب نگاه میکنم اروم دور میزنم سمت اتاق خواب میرم در رو اروم باز میکنم پاورچین پاورچین نزدیک تختش ميشم
با چهره غرق در خوابش روبرو میشم
حتی لباسش رو هم عوض نکرده
روسریش رو باز میکنم چادرش رو از ریزش میکشم تا میکنم در حدی که خفه نشه یه وقت انقدر هم غرق خوابه
اصلا متوجه من نمیشه
بعد از تا کردن چادر تلفنم رو برمیدارم پیامی برای حسین میفرستم
بعد اروم اروم برمیگردم از اتاق میرم بیرون اول دستام رو میشورم لباسام بعد برمیگردم توی اشپز خونه مامان با دیدن من اشاره میکنه برم بشینم
_کجا رفتی مادر؟
+رفتم ببینم هدی چیکار میکنه
_چرا، کارش داری؟
پشت صندلی میشینم
+میخواستم بگم با ما بیاد که به حسین پیام دادم
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید
سلامم👋🏻
رمان خدمت نگاهتون✨🥲
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🔥❤️🔥شیعه به چی مینازه:
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷