eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
891 دنبال‌کننده
325 عکس
450 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم💫 براین زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاک پی حیدر ام🇮🇷❤️‍🩹 اینجا؟مرید به معنای کسی که با ارادت و باور از یک فرد راه یا مکتب پیروی میکنه😎 محتوا‌؟ دلی😁 کپی،بنرسازی،تبلیغات اطلاعات رو بخون👇🏻😉 https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
- حسین‌ع" کشته‌ی دور از وطن شده اما ؛ حسن‌ع" غریب‌ترین کشته در وطن بوده است❤️‍🩹 ..
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا هر چی غربته تو داری؟💔 ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
السلام علیک یا صاحب الزمان ❤️‍🩹
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 اقا هادی پیش دستی میکنه در رو برام باز میکنن اول تعجب میکنم ولی بعد سوار میشم در رو میبندن چادرم رو روی پاهام مرتب میکنم یه حرکت همیشگی اقا هادی ماشین رو دور میزنه پشت فرمون میشینه با بسم الله ماشین حرکت میکنه توی راه زیاد حرف نمیزنم به بیرون خیره میشم به محض رسیدن اول چادرم رو مرتب میکنم هنوز سمت دستگیره دست بلند نکردم در باز میشه دوباره؟! نگاهم کمی بالا میاد لحظه ای به چشماش برخورد میکنه ولی سریع نگاهم رو میگیرم کوثر حسین که از ما زودتر حرکت کردن می ایستن حسین سمت ماشین برمیگرده _نمیخواین بیاین؟ با این حرفش سریع از ماشین پیدا میشم +ممنون هنوز سرشون پایین ولی میتونی لبخند محوشون رو ببینم _وظیفه است در رو میبنده ماشین رو قفل میکنه صبر میکنم کارش تموم بشه بعد باهم به سمت بچه ها حرکت میکنیم نگاهی به حسین و کوثر میکنم +شما چرا انقدر عجله دارید مگه شما میخواید آزمایش بدید؟ کوثر خنده ارومی میکنه _دیدیم شما دونفر که ذوق ندارید ما داشته باشیم با تعجب نگاهش میکنم اخه ازمایشگاه و سوزن و خون چه ذوقی باید داشته باشه بی تفاوت شونه ای بالا میندازم با اقا هادی سمت ورودی حرکت میکنیم فضای ازمایشگاه خلوته البته یه چند نفر هم زودتر از ما اومدن روی صندلی میشینیم برای اولین بار بازوم بهش برخورد میکنه یه لحظه تمام بدنم یخ میزنه انگار چیزی رو لمس کردم که نباید میکردم ولی کم کم اروم میشم هرچند هنوز برام عادی نشده به صندلی تکیه میدم پام رو مدام تکون میدم استرس وجودم رو فرا میگیره زیر لب ذکر میگم تا خودمو اروم کنم نمیدونم چقدر میگذره ولی با صدا زدن اسممون ته دلم ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 خالی میشه همه بلند میشن بجز من اقا هادی سمتم برمیگرده _ریحانه خانم؟ نگاهم بالا میاد +بله _نمیایید؟ نوبتمون شده نگاهم بینشون میچرخه نفسم رو بیرون میدم اروم بلند میشم اقا هادی یکم نزدیک تر میشه،سرش رو خم میکنه _حالتون خوبه؟ انگار رنگتون پریده سعی میکنم لبخندی بزنم +خوبم...ممنون متقاعد نشدن ولی فشار هم نیاوردن مسیر راهرو تا اتاق رو به کند ترین شکل ممکن قدم برمیدارم یه دختر جوونی جلو میاد میخواد منو راهنمایی کنه که سرجام می ایستم با تعجب نگاهم میکنه _نمیای گلم ؟ اب دهنم رو به سختی قورت میکنم اقا هادی شروع به باز کردم دکمه سر آستینش میکنه نگاهم رو سوزن و آمپول که کمی دورتر از ما کنار بقیه وسایله میوفته دختره انگار متوجه میشه _میترسی؟ نگاهم سمتش برمیگرده فقط سرم رو به نشونه تایید تکون میدم لبخندش مهربون تر میشه _ترس نداره که سریع تموم میشه دستمو میگیره سمت صندلی میکشه بدنم مثل چوب خشک شده به محض نشستن چشمام برق میزنه دختره با یکی از همکارهاش حرفی رد و بدل میکنه بعد آمپول رو ازش میگیره سمت من میاد _خودم انجامش میدم گلم استرس نگیر نگاهم بین صورت و آمپول میچرخه سردی پد الکل لرزه ای به بدنم وارد میکنه به دستم خیره شدم _اگه حالت بدتر میشه نبین صدای پرستار رو میشنوم ولی نمیتونم نگاهم رو بردارم قبل از اینکه سوزن وارد دستم بشه دستی جلو چشمام میاد گرم و مردونه به چشمام میچسبه بوی عطرش توی ریه هام پخش میشه وقتی دستش کنار میره سرم رو برمیگردونم چشمام به چشمانش میخوره برای اولین بار نمیتونم نگاهم رو بردارم ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷