¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
زتنجانمیرودبادیدنایوانزیبایت
بیاجانمرابستانعلی ، جانِگاهگاهیرا
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_پنجاه_دوم
اقا هادی چشمام رو ریز میکنه
_کمتر نمک بریز پسر بگیر میخوام ببرم سر خاک شهید
+کدوم شهید؟
سوالم مثل اب روی اتیش سکوت رو برقرار میکنه
لبم رو گاز میگیرم پشیمون میشم از اینکه این سوال رو پرسیدم
+البته اگه میخواید...
_شهید بهشتی
سرم رو تکون میدم لبخند شرمنده ای میزنم
دیگه تا رسیدن به گلزار سعی میکنم حرف نزنم بیشتر از این سوتی ندم
《هادی》
از ماشین پیاده میشم مثل جت طول ماشين رو طی میکنم در رو براشون باز میکنم این بار کمتر تعجب میکنن
اروم پیاده میشن
باهم سمت قطعه شهدا حرکت میکنیم
اروم اروم قدم میزنم قدم هامو باهاشون هماهنگ میکنم
حسین و کوثر خانم از ما جدا میشن منم سمت مزار شهید بهشتی میرم گل رو میزارم کنار مزارشون میشینم
ریحانه خانم هم کنار من میشینن فاتحه میخونم به نوشته های مزار خیره میشم
_میتونم سوالی ازتون بپرسم؟
با شنیدن صداشون نگاهم رو از نوشته ها میگیرم به ایشون میدم
برای یک لحظه تماس چشمی برقرار میشه ولی سریع نگاهشون رو از من میگیرن
+بفرمایید
کمی مکث میکنن انگار هنوز مطمئن نیستن پرسن یا نه
_میتونی دلیل علاقتون رو به این شهید بزرگوار بدونم؟
دروغ چرا توقع هر سوالی رو داشتم بجز این
لبخندی میزنم نگاهم دوباره سمت مزار برمیگرده
+همش از یه سخنرانی کوتاه شروع شد قبلا که درگیری شغلم کمتر بود و وقتم آزادتر کتاب زیاد میخوندم به صورت اتفاقی یکی از سخنرانی های معروف ایشون رو تو یکی از هیئت ها شنیدم خوشم اومد و دنبالش کردم کم کم کتاب هاشون رو خریدم و
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_پنجاه_سوم
خوندم
سرشون رو تکون میدن
_ممنون
لبخندم پهن تر میشه
+خواهش میکنم اگر بعدا خواستید میتونم کتاب ها رو بهتون بدم
با این حرفم انگار دنیا رو بهشون دادن سرشون رو میارن بالا به چشمام خیره میشن برق میزنه...
_واقعا؟
از ذوق کردنشون خنده ام میگیره سرم رو پشت سر هم تکون میدن
_واقعا.
لبخند پهنی رو لبشون میاد بلند میشم لباسم رو تکون میدم دستمو سمتشون دراز میکنم اول به دستم خیره میشن این بار تعجب نمیکنن دستمو میگیرن
بلند میشن
کمک میکنم چادرشون رو تکون بدن
باهم دیگه حرکت میکنیم دنبال حسین بگردیم
کم کم از گلزار شهدا بیرون میریم به ماشین تکیه
میدم اطرف رو نگاه میکنم
مغازه ها تازه دارن باز میشن سمت بقیه برمیگردم
+خب؟ چی بخوریم
حسین همونجوری که با گوشیش پیام میده جوابم رو میده
_نمیدونم
نگاه مسخره ای بهش میکنم
+نکشیمون با اون پیشنهادت
سمت ریحانه خانم برمیگردم
+شما چی میخورید؟
انگار تو فکر باشه با یکم تاخیر سرش رو بلند میکنه
_ببخشید؟
خنده ارومی میکنم
+گفتم شما چی میل دارید
انگار یکم خجالت زده شد لبخندی میزنه سرش رو میندازه پایین
_برای من فرقی نداره هرچی شما....
مکث میکنه
_خوردید
سرم رو تکون میدم مثل اینکه هیچکس برنامه ای برای خوردن نداره
نگاهی به مغازه های اطراف میکنم
+همینجا بمونید برمیگردم
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
__❤️🩹
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷