eitaa logo
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
1هزار دنبال‌کننده
348 عکس
472 ویدیو
4 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم☁️☘️ «بر این زادم و بر این بگذرم؛ بدان که خاکِ پایِ حیدرم.»🤍 مرید: یعنی ره‌سپرده‌ی مکتب امیرالمؤمنین(ع) محتوا؛ از دل، برای دل ✦ کپی | تبلیغات | بنرسازی ⤵️ https://eitaa.com/etelaut
مشاهده در ایتا
دانلود
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
السَّلامُ‌علیک‌یابقیَّةَ‌اللّٰہ
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
'ڪدام‌انتظار؟! انتظاری‌که‌از‌آن‌سخن‌گفته‌اند،‌فقط‌نشستن‌ واشڪریختن‌نیست‌ما‌باید‌خود‌را‌برایِ‌سربازیِ امـٰام‌زمان"عج"آماده‌ڪنیم!' -آسیدعلی‌خامنه‌ای .
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاه خیلی به فکر روستایی‌ها بود؛ میگی نه؟ خودت ببین: ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلبریتی‌ها یه قابلیت خیلی جالبی دارن😏 ۹۹۹ تا موضوع رو نمی‌بینن، ولی دکمه‌ی نه به اعدام رو با سرعت نور پیدا می‌کنن
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
قال امیرالمومنین (علیه‌السلام): مُجَاهَدَةُ النَّفْسِ أَفْضَلُ جِهَادٍ پیکار با نفس، برترین پیکارهاست. تصنیف غرر / ۴۹۴۹
سلاممم بعد از مدت ها من برگشتممم😁❤️‍🩹 اول از همه یه حلالیت از همتون بگیرم هم بابت فعالیت کم هم رمان ان شاءالله با کمک خدا از امروز دیگه شروع میکنم جبران میکنم براتون ممنون که تو این مدت کنارمون موندید🥲
اینم بگم امروز رمان داریمم ساعت ۱۷ بعدش تمام ناشناس ها رو جواب میدم از دستش ندید😊✨
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷 🌷🌷 🌷 ازشون دور میشم سمت یه مغازه حرکت میکنم اول تصمیم به گرفتن قهوه میکنم ولی بعد پشیمون میشم چهارتا چایی میگیرم همراه با خوراکی برمیگردم اول دوتا چایی رو سمت ریحانه خانم میگیرم بعد کوثر خانم حسین چشماش رو ریز میکنه _پس من چی؟ +خانم ها مقدم تر ان چایی خودم و خودش رو که روی صندق ماشین گذاشتم برمیدارم سمتش میگیرم از داخل خوراکی ها کیک توت فرنگی رو بیرون میارم سمت ریحانه خانم میگیرم اول یکم مکث میکنه ولی مشخصه از دیدن کیک خوشحال شده ازم میگیره لبخندی روی لبش میاد خداروشکر هدی یه جاهایی بدرد میخوره چایی رو از دستش میگیرم تا کیک را راحت باز کنه بعد از باز کردن کیک نصفش میکنه چایی رو از دستم میگیره نصف کیک رو سمت من میگیره _بفرما با تعجب نگاهش میکنم +برای شما خریدم لبخند کوتاهی میزنه _میدونم دستش رو رد نمیکنم کیک رو ازش میگیرم به ماشین تکیه میدم شروع به خوردن میکنم بعد از تموم کردن خوراکی ها نگاهی به ساعت میکنم هنوز یک ساعت مونده پلاستیک رو توی دستم تکون میدم به اسفالت خیره شدم که دستی دستم رو لمس میکنه خیلی کوتاه پلاستیک رو از دستم میگیره سرم رو بلند میکنم با دیدن ریحانه خانم تعجب میکنم انگار متوجه میشه به دستم اشاره میکنه _تازه از بیمارستان مرخص شدید نباید انقدر تکونش بدید نگاهش رو سمت دستم دنبال میکنم حرفی نمیزنم چقدر دقیق حواسش بود ‌ بی حوصله نفسم رو بیرون میدم نگاهم سمت حسین میره که با کوثر خانم گرم صحبته انگار نه انگار برعکس ما دونفر که هنوز ساکتیم چی میشد زنگ میزدن میگفتن آزمایش آماده است ما سریع برمیگشتی.... ادامه دارد... نویسنده:خانم طا ╭┈─────🇮🇷🌱 ╰─┈➤ @Murida 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷