¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
'ڪدامانتظار؟!
انتظاریکهازآنسخنگفتهاند،فقطنشستن
واشڪریختننیستمابایدخودرابرایِسربازیِ
امـٰامزمان"عج"آمادهڪنیم!'
-آسیدعلیخامنهای
.
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاه خیلی به فکر روستاییها بود؛ میگی نه؟ خودت ببین:
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
قال امیرالمومنین (علیهالسلام):
مُجَاهَدَةُ النَّفْسِ أَفْضَلُ جِهَادٍ
پیکار با نفس، برترین پیکارهاست.
تصنیف غرر / ۴۹۴۹
سلاممم
بعد از مدت ها
من برگشتممم😁❤️🩹
اول از همه یه حلالیت از همتون بگیرم
هم بابت فعالیت کم هم رمان ان شاءالله با کمک خدا از امروز دیگه شروع میکنم جبران میکنم براتون
ممنون که تو این مدت کنارمون موندید🥲
اینم بگم
امروز رمان داریمم
ساعت ۱۷ بعدش تمام ناشناس ها رو جواب میدم
از دستش ندید😊✨
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_پنجاه_چهارم
ازشون دور میشم سمت یه مغازه حرکت میکنم
اول تصمیم به گرفتن قهوه میکنم ولی بعد پشیمون میشم چهارتا چایی میگیرم
همراه با خوراکی برمیگردم اول دوتا چایی رو سمت ریحانه خانم میگیرم
بعد کوثر خانم حسین چشماش رو ریز میکنه
_پس من چی؟
+خانم ها مقدم تر ان
چایی خودم و خودش رو که روی صندق ماشین گذاشتم برمیدارم سمتش میگیرم
از داخل خوراکی ها کیک توت فرنگی رو بیرون میارم سمت ریحانه خانم میگیرم
اول یکم مکث میکنه ولی مشخصه از دیدن کیک خوشحال شده ازم میگیره لبخندی روی لبش میاد خداروشکر هدی یه جاهایی بدرد میخوره
چایی رو از دستش میگیرم تا کیک را راحت باز کنه
بعد از باز کردن کیک نصفش میکنه چایی رو از دستم میگیره نصف کیک رو سمت من میگیره
_بفرما
با تعجب نگاهش میکنم
+برای شما خریدم
لبخند کوتاهی میزنه
_میدونم
دستش رو رد نمیکنم کیک رو ازش میگیرم به ماشین تکیه میدم شروع به خوردن میکنم
بعد از تموم کردن خوراکی ها نگاهی به ساعت میکنم
هنوز یک ساعت مونده
پلاستیک رو توی دستم تکون میدم به اسفالت خیره شدم که دستی دستم رو لمس میکنه خیلی کوتاه
پلاستیک رو از دستم میگیره
سرم رو بلند میکنم با دیدن ریحانه خانم تعجب میکنم
انگار متوجه میشه به دستم اشاره میکنه
_تازه از بیمارستان مرخص شدید نباید انقدر تکونش
بدید
نگاهش رو سمت دستم دنبال میکنم
حرفی نمیزنم
چقدر دقیق حواسش بود
بی حوصله نفسم رو بیرون میدم نگاهم
سمت حسین میره که با کوثر خانم گرم صحبته انگار نه انگار
برعکس ما دونفر که هنوز ساکتیم
چی میشد زنگ میزدن میگفتن آزمایش آماده است ما سریع برمیگشتی....
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_پنجاه_پنجم
حرفم تموم نشده که گوشیم زنگ خورد از توی جیبم در میارم جواب میدم
+سلام
...._
+متوجه شدم حتما
گوشی رو میزارم تو جیبم خدایا انقدر سریع اخه؟
میدونستم چیز دیگه میخواستم
سمت ریحانه خانم برمیگردم
+از ازمایشگاه بود جواب آزمایش آماده است
با شنیدن صدای من سرش رو بلند میکنه
_خداروشکر...اینجوری بیشتر از این معطل نمیشیم
تایید میکنم حسین و صدا میکنم تا برگردیم سمت آزمایشگاه تو راه برگشت
مدام انگشتام رو روی فرمون میزنم گاهی زیر لب ذکر میگم صلوات میفرستم دلیلش رو هم نمیدونم
بعد از حدود ۵ تا ۱۰ دقیقه میرسیم
ماشین رو پارک میکنم
با ریحانه خانم سمت ورودی ازمایشگاه
حرکت میکنیم
قبل از ورود مکث میکنم سمتش برمیگردم
+اگه حالتون بد میشه خودم میرم
سرش رو به دوطرف تکون میده
_نه خوبم...باهم بریم بهتره
مخالفت نمیکنم صبر میکنم اول ایشون وارد بشن بعد پشت سرش حرکت میکنم
سمت پیشخوان میرم بعد از گفتم اسم و مشخصات
منتظر وایمیستم جواب رو بیارن
نگاهم سمتش میره با بند چادرش مدام بازی میکنه دور انگشتش میپیچه باز میکنه میپیچه باز میکنه
_بفرمایید
با صدای مسئول ازمایشگاه برمیگردم
برگه رو میگیرم
با گرفتن برگه سرش رو بالا میاره میخوام سمت خروجی حرکت کنم که جلوم رو میگیره
_میشه لطفا اول خودمون جواب رو ببینیم؟
اول یکم متعجب میشم ولی حرفی نمیزنم
بسم الله زیر لب میگم صلوات میفرستم و برگه رو باز میکنم
با دیدن جواب نفسم رو بیرون میدم
باهم دیگه از ازمایشگاه میزنیم بیرون حسین و کوثر خانم که منتظر ما بودن سریع جلو میان
نگاه حسین روی اول صورت من میچرخه بعد ریحانه خانم
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷