سلاممم
بعد از مدت ها
من برگشتممم😁❤️🩹
اول از همه یه حلالیت از همتون بگیرم
هم بابت فعالیت کم هم رمان ان شاءالله با کمک خدا از امروز دیگه شروع میکنم جبران میکنم براتون
ممنون که تو این مدت کنارمون موندید🥲
اینم بگم
امروز رمان داریمم
ساعت ۱۷ بعدش تمام ناشناس ها رو جواب میدم
از دستش ندید😊✨
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_پنجاه_چهارم
ازشون دور میشم سمت یه مغازه حرکت میکنم
اول تصمیم به گرفتن قهوه میکنم ولی بعد پشیمون میشم چهارتا چایی میگیرم
همراه با خوراکی برمیگردم اول دوتا چایی رو سمت ریحانه خانم میگیرم
بعد کوثر خانم حسین چشماش رو ریز میکنه
_پس من چی؟
+خانم ها مقدم تر ان
چایی خودم و خودش رو که روی صندق ماشین گذاشتم برمیدارم سمتش میگیرم
از داخل خوراکی ها کیک توت فرنگی رو بیرون میارم سمت ریحانه خانم میگیرم
اول یکم مکث میکنه ولی مشخصه از دیدن کیک خوشحال شده ازم میگیره لبخندی روی لبش میاد خداروشکر هدی یه جاهایی بدرد میخوره
چایی رو از دستش میگیرم تا کیک را راحت باز کنه
بعد از باز کردن کیک نصفش میکنه چایی رو از دستم میگیره نصف کیک رو سمت من میگیره
_بفرما
با تعجب نگاهش میکنم
+برای شما خریدم
لبخند کوتاهی میزنه
_میدونم
دستش رو رد نمیکنم کیک رو ازش میگیرم به ماشین تکیه میدم شروع به خوردن میکنم
بعد از تموم کردن خوراکی ها نگاهی به ساعت میکنم
هنوز یک ساعت مونده
پلاستیک رو توی دستم تکون میدم به اسفالت خیره شدم که دستی دستم رو لمس میکنه خیلی کوتاه
پلاستیک رو از دستم میگیره
سرم رو بلند میکنم با دیدن ریحانه خانم تعجب میکنم
انگار متوجه میشه به دستم اشاره میکنه
_تازه از بیمارستان مرخص شدید نباید انقدر تکونش
بدید
نگاهش رو سمت دستم دنبال میکنم
حرفی نمیزنم
چقدر دقیق حواسش بود
بی حوصله نفسم رو بیرون میدم نگاهم
سمت حسین میره که با کوثر خانم گرم صحبته انگار نه انگار
برعکس ما دونفر که هنوز ساکتیم
چی میشد زنگ میزدن میگفتن آزمایش آماده است ما سریع برمیگشتی....
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_پنجاه_پنجم
حرفم تموم نشده که گوشیم زنگ خورد از توی جیبم در میارم جواب میدم
+سلام
...._
+متوجه شدم حتما
گوشی رو میزارم تو جیبم خدایا انقدر سریع اخه؟
میدونستم چیز دیگه میخواستم
سمت ریحانه خانم برمیگردم
+از ازمایشگاه بود جواب آزمایش آماده است
با شنیدن صدای من سرش رو بلند میکنه
_خداروشکر...اینجوری بیشتر از این معطل نمیشیم
تایید میکنم حسین و صدا میکنم تا برگردیم سمت آزمایشگاه تو راه برگشت
مدام انگشتام رو روی فرمون میزنم گاهی زیر لب ذکر میگم صلوات میفرستم دلیلش رو هم نمیدونم
بعد از حدود ۵ تا ۱۰ دقیقه میرسیم
ماشین رو پارک میکنم
با ریحانه خانم سمت ورودی ازمایشگاه
حرکت میکنیم
قبل از ورود مکث میکنم سمتش برمیگردم
+اگه حالتون بد میشه خودم میرم
سرش رو به دوطرف تکون میده
_نه خوبم...باهم بریم بهتره
مخالفت نمیکنم صبر میکنم اول ایشون وارد بشن بعد پشت سرش حرکت میکنم
سمت پیشخوان میرم بعد از گفتم اسم و مشخصات
منتظر وایمیستم جواب رو بیارن
نگاهم سمتش میره با بند چادرش مدام بازی میکنه دور انگشتش میپیچه باز میکنه میپیچه باز میکنه
_بفرمایید
با صدای مسئول ازمایشگاه برمیگردم
برگه رو میگیرم
با گرفتن برگه سرش رو بالا میاره میخوام سمت خروجی حرکت کنم که جلوم رو میگیره
_میشه لطفا اول خودمون جواب رو ببینیم؟
اول یکم متعجب میشم ولی حرفی نمیزنم
بسم الله زیر لب میگم صلوات میفرستم و برگه رو باز میکنم
با دیدن جواب نفسم رو بیرون میدم
باهم دیگه از ازمایشگاه میزنیم بیرون حسین و کوثر خانم که منتظر ما بودن سریع جلو میان
نگاه حسین روی اول صورت من میچرخه بعد ریحانه خانم
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_پنجاه_ششم
_خب چی شد؟
تا میخوام چیزی بگم چهره ریحانه خانم ناراحت میشه جلو میره و کوثر خانم رو بغل میکنه
هوای بینمون یخ میزنه
حسین که مشخصه یکم استرس گرفته
دوباره سمت من برمیگرده
_چی شده؟ ریحانه چرا ناراحته؟
چند بار پشت هم پلک میزنم حتی منم نمیدونم اخه
بعد از چند ثانیه که هیچکس جرعت حرف زدن نداره
شونه های ریحانه خانم تکون میخوره
گریه میکنه؟
کوثر خانم سعی میکنه ارومش بکنه حسین مدام سوال میپرسه
_جواب آزمایش منفیه؟ چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
منم هاج و واج به کاراشون خیره شدم
بلاخره انگار طاقت نمیره از بغل کوثر خانم بیرون میاد
ولی گریه؟ نه داره میخنده
همه بهش خیره شدن حسین وسط سوال دیگه اش مکث میکنه
یکم از ما فاصله میگیره با دست دهنشو میپوشونه
_قیافه...قیافه هاتون عالیههه
نگاهی به کوثر خانم و حسین میندازم راست میگه
بنده خدا ها تو شوک عمیقی فرو رفتن
خودمم میزنم زیر خنده هرچند منم از این بازیگری عالی واقعا شوکه شدم
+جواب آزمایش مثبته مشکلی خداروشکر وجود نداشت
حسین برای چند لحظه انگار متوجه نشده فقط نگاهشو بین ما میچرخونه کوثر خانم چشماش رو ریز میکنه
_خیلی مسخره ای ریحانه، واقعا که
حسین با این حرف انگار تازه دوزاریش افتاده باشه اخمی میکنه به انگشت اشاره به ریحانه خانم اشاره میکنه
_بیا اینجا
همین حرکت کافیه تا خنده اش قطع بشه
دو قدم بره عقب
_نمیام
حسین که مشخصه یکم آمپر زده بالا دوباره تکرار میکنه
_بیا اینجا
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_پنجاه_هفتم
ریحانه خانم دوقدم دیگه میره عقب
_نچ نمیام
قبل از اینکه بتونم واکنش نشون بدم حسین حرکت میکنه
سمتش اونم با سرعت بیشتری حرکت میکنه مستقیم میاد پشت من پنهان میشه
حسین میاد سمتم
_برو کنار کارش دارم
تکون نمیخورم نگاهش رو من میوفته مشخصه انقدر عصبانی نیست فقط یکم کفری شده
ابرویی بالا میدم
+نمیرم
اخمی میکنه
_برو
دوباره ابرو بالا میدم
+امکان نداره نمیرم
میاد از بغلم رد بشه میچرخم این سمت میاد از سمت دیگه رد بشه میچرخم اون سمت
_اقا اصلا تو چیکار داری با خواهرم کار دارم بکش کنار
لبخندی میزنم
+نشد دیگه داداش خواهر شما الان دیگه همسر منه فردا هم عقدمونه ان شاءالله رسمیش میکنیم اصلا فکرشم نکن
ابرویی بالا میندازه
_چه حرفا یادمه یکی روز خواستگاری که بهش گفتم
چرا بهم نگفتی میخوای بیای خواستگاری خواهرم گفت روم نمیشد و .... الان تو روم وایسادی به خواهر من میگی زنته
نیشخندی میزنم
دستمو میندازم رو شونه اش
+گذشته ها دیگه گذشته برادر حالا دیگه فرق داره
اخمی مصنوعی میکنه
_هیچی نشده رفتی تو تیم اون
+ادم باید پشت زنش باشه الان مثلا شما پشت کوثر خانم در نمیای
یکم فکر میکنه
_ما فرق داریم
+چه فرقی داره برو پسر جون کاری نکن فردا بفرستمت ماموریتا
این بار اون نیشخند میزنه
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید
رمان خدمت نگاهتون✨🥲
جبرانی رو حواستون باشه هااا😁
554.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به این تصویر عمیق نگاه کنید...
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
تـقوااستکهانسانرابهاخلاصمیرساند
وبااخلاصدرهایحکمتنیز
برقلبگشودهمیشود !
- شـهیداوینی
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکر میکنید کربلا رو بزنید
جلوی جمعیت و رودی به کربلا رو میتونید بگیرید !!
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷