🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_شصت
کارت خودش رو بیرون میاره سمت فروشنده میگیره
اخم ریزی میکنم
+میدونید که من باید حساب کنم دیگه؟
خودشو سرگرم کارت میکنه
_من و شما نداره تا من هستم شما چرا
نفسم رو بیرون میدم
+ولی اینجوری که نمیشه
فروشنده کارت پس میده بعد لباس رو
_مبارکتون باشه
اقا هادی کارت رو میگیره تشکری میکنه بعد لباس رو میگیره لبخندی میزنه
_اینجوری میشه بریم بریم تا دیر نشده
اخم میکنم حسین جلو میاد
_چی شده ؟
اشاره میکنم
+نزاشتن من حساب کنم
حسین سمت اقا هادی برمیگرده تا میاد چیزی بگه اقا هادی دستشو میندازه رو شونه اش
چیزی زیر گوشش زمزمه میکنه
حسین دیگه حرفی نمیزنه و باهم جلو میرن کوثر جلو میاد
_چرا قیافه ات اینجوریه
کارت رو میزارم تو کیفم
+هیچی
مشخصه قبول نکرده ولی حرفی نمیزنه دستمو میگیره
از فروشنده تشکر میکنیم پشت،آقایون بیرون میریم
نگاهی به بقیه مغازه ها میکنم بیشتر لباس ها باز و یکم چیزه... زیادی صمیمانه
تقریبا کل پاساژ رو میگردیم تا یه مغازه که لباس خوب و پوشیده داشته باشه پیدا میکنیم
اول منو کوثر میریم داخل پشت سر ما حسین و اقا هادی میان
فروشنده یه دختر محجبه خوش برخورده
کوثر راجب لباس و شرایط بهش میگه منم نگاهی به بقیه لباس ها میکنم
حواسم پرت میشه
کمی ازشون جدا میشم
_ریحانه
با صدا کردن کوثر برمیگردم کوثر با خنده بهم اشاره میکنه
_کجا میری من قرار نیست خرید کنما
با این حرفش فروشنده خنده ارومی میکنه
_بیا عروس خانم ببین کدومشون رو میپسندی
لبخند خجالتی میزنم سمتشون حرکت میکنم
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌷🌷🌷🌷
🌷🌷
🌷
#همیشه_اینگونه_نیست
#قسمت_شصت_یکم
فروشنده به لباس ها اشاره میکنه
_ببین عزیزم رنگ هاش زیاده
قشنگاش که خیلی ها تاحالا ازم گرفتن
آبی آسمانی، کرمی،یاسی
کدوم رو دوست داری؟
نگاهم رو بینشون میچرخونم
+میتونم رنگ دیگه انتخاب کنم؟
لبخندی میزنم
_حتما چه رنگی دوست داری؟
+طوسی
سرش رو تکون میده میره تا طوسی رو بیاره
کوثر بهم نزدیک میشه
_چرا طوسی؟ از این رنگا خوشت نیومده؟
+چرا قشنگ ان ولی یکم روشن ان
_خوب روشنن دیگه روز عقدته مثلا
دستمو روی شونه اش میزارم
+ نگران نباش چیزی نمیپوشم بهم نیاد
شونه ای بالا میندازه
_امیدوارم
لبخندی میزنم فروشنده لباس رو میاره سمتش میره
راجب روسری چیزی بهش میگم
لبخندی میزنه میره و دوباره برمیگرده
وارد اتاق پروف میشم لباس رو میپوشم رو سری رو لبنانی میبندم
چادر رو میزارم روی سرم اروم بیرون میام
کوثر با دیدن من دستشو میزاره رو دهنش
_بابا دختر دست خوش
خنده ای میکنم
+خوبه؟
جلو میاد محکم گونه ام رو میبوسه
_خوبه؟ عالیهه
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم سریع برمیگرده
حسین و صدا میزنه
حسین همراه اقا هادی سمت ما میان
چادرش رو روی سرم مرتب میکنم یه ست عقد طوسی همراه با چادرش روشن و خوشگل روسری رو به خواسته من یه روسری ترکیبی طوسی همراه سفید انتخاب شد که رنگ لباس رو شاداب تر کنه
بلاخره بعد از کلی تعریف و تمجید لباس رو میگیرم زودتر از بقیه سمت فرشنده میرم
+چقدر شد؟
دختره لبخند بامزه ای میزنه
_حساب کردن
ادامه دارد...
نویسنده:خانم طا
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_430dxkm&btn=مُرید
سلامم رمان خدمت نگاهتون✨🥲
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
اَلسَلامُعَلَیكیاصاحِباَلعَصروَالزَمان ..
السَّلامُعلیکیابقیَّةَاللّٰہ
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گنگ خونتون نیوفته 😎❤️🔥🇮🇷
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
¹³³مُرید||¹¹⁰𝙼𝚞𝚛𝚒𝚍
دلخوش نکن به ندبه جمعه ، خودت بیا !
با این همه گناه .. نگیرد دعای ِشهر ) 💔
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامش 💆🏻♀✨
╭┈─────🇮🇷🌱
╰─┈➤ @Murida
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
.
آقاصاحبالزمان(عج) :
شمادرستزندگیکنید ، گفتارورفتارهاتونودرستکنید ، نیازینیستشمادنبالمابگردید ،
ماخودمونبهسراغتونمیآییم🚶🏾♂. .
📖 | کمیدیرتر
.