「 آرشیوِ نیمهشب 」
آدما عوضین تو عوضی تر
تو آدم نبودی که بخوای عوض بشی بعد
نمیدونم چمه
موو آن میکنم
دیگه بهش فکر نمیکنم
بعد یهو به خودم میام میبینم دو شبانه روزه نه غذا خوردم نه خوابیدم معدم داره به چیز میره سردرد عصبی دارم و تنها چیزی که تو ذهنمه اینه که چجوری بخاطر بابام زنده بمونم
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست،
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست؛
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است؟
باز می خندم که خیلی، گرچه می دانی که نیست...
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم؛
دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا؟