اونجا که نجیب محفوظ میگه:
چون بیش از حد صبوری، گمان کردند که هیچ چیز را احساس نمیکنی:)
جدی من نیاز دارم یکی پیدا شه که نجاتم بده، نمیدونم از کجا و چه وضعیتی، فقط نجاتم بده چون خودم دیگه نمیتونم.
کاش این کلمه ببخشید از دهنم بیفته چرا از اسانسور میخوای بری بیرون به افراد داخل اسانسور میگی ببخشید
ببخشید چی؟ عقب مونده.
دقت کردین؟
هرکی خودش خوشگله، ازت بیشتر تعریف میکنه
هرکی خودش موفقه، بیشتر تشویقت میکنه
هرکی اصیل تره، کمتر قضاوت میکنه
آخرش میفهمی، ادم ها دقیقا همون چیزی رو بهت میدن که تو وجود خودشونه
احتیاجی نیست برای کسی که نمیفهمه توضیح بدی که چه کارایی براش کردی و چقدر باهاش ساختی یا چقدر به فکرش بودی؛ نباش، گذر زمان بهش میفهمونه
تو میتونی از آدمها متنفر باشی ، اما حق نداری باهاشون کاری کنی که از خودشون متنفر بشن
«مراقب حرفهامون باشیم »
بی دلیل دنبال آنالیز و تحلیل رفتار ها و غیبت هاش نباشید چون تهش میرسیم به همونی که نزار قبانی میگه:
اگر دوست دارت بود، با تو حرف میزد.
اگه حتی یه شانس کوچیک برای به دست آوردن چیزی که دوست داری وجود داره، ریسک کن. زندگی خیلی کوتاهه و خوشبختی به شدت دستنیافتنیه