تیکه کتاب از سنگدل
«کاترین به آینه نگاه کرد؛ زنی که در انعکاس میدید، غریبهای بود که تاجِ سنگینِ طلا بر سر داشت. او دیگر دختری نبود که رؤیای قنادی و عطرِ شیرینی در سر بپروراند. دستش را روی قلبش گذاشت، اما دیگر هیچ تپشی حس نکرد. آرام زمزمه کرد: «وقتی رؤیاهایت را از تو میگیرند، تنها چیزی که برایت میماند، قدرت است؛ حتی اگر برای داشتنش، مجبور شوی قلبت را هم فدا کنی.»»