این خیلی تلخه که محرم برای ما فقط دههیِ اوله، خیلی تلخه، من این حس رو میخوام کش بدم در طولِ کلِ سی روز. اصلا در تمامِ فصول سال، یعنی چی، بسه دیگه. این شوخی رو همین الان تموم کنید.
بچه ها دعا، دعا یادتون نره ها امشب، برای ظهور، برای خودمون، برای جامعمون، برای من برای من مسلمونا!
یاسهاسبزخواهندشد ؛
رو یکی از اینا که عکسش رو نگرفتم نوشته بود، برای بهترین دوستانتون آرزویِ شهادت کنید، و واقعا این دعا بهترین دعاست.
هدایت شده از Purple Hyacinth💜
از مدرسه متنفرم.
هفته ی پیش که رفتم مدرسه گرما زده شدم تا دوروز آثارش باهام بود...
هدایت شده از Purple Hyacinth💜
کارام که بیوفته رو روال پولدار بشم میرم پیش یه تراپیست.
حداقل اون ادا درنمیاره. شغلشه.
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
این غم رو برداشتم گرفتم تو دستم ،
میزارمش چپ ، میزارمش راست ، بالای سرم ، روش ملافه میکشم ، زیر میز قایمش میکنم ، پشت پرده جاش میدم ، تو قابلمه کابینت ، جاکفشی ، صندوقچه بیبی ، لای کتابای قطور ، کنار میز اتو ، کوله مدرسه ، بین تشک و پتوهای گلبافت....
هر جا میزارمش پرتوهای نورش اونقدر زیاده که نمیزاره آروم و قرار داشته باشم.
غمگین. داغ دیده. پریشون. سردرگم. مبهم و شرمنده نگاه میکنم به این حسِ سنگینی که جا خوش کرده تو وجودم.
نه دلم میاد بیرونش کنم از قلبم ، نه تاب و توان تحملشو دارم.
به چشمایِ غم خیره میشم.
زمزمه میکنم که شرمندم از شنیدن ده شب روایت کوچه پس کوچههای نم دار تاریخ. ده شب روضه. ده شب مقتل. ده شب گریه. ده شب بیحرمتی.
ده شب صدای العطش. ده شب استیصال.
ده شب غربت. ده شب....
شرمندم از شنیدن این "ده شب" و بازم نفسی که بالا میاد...
سرم پایینه و چشمام از اشک داره جولون میده.
امام حسینِ عزیز. شما کی که حتی غمتم از سر ما زیاده؟ شما کی واقعا؟
کاش جایِ آدم ها به خودم نگاه نکنم، چرا همش حس میکنم ادمایِ اطرافم ازم خسته و زده ان؟ واقعا این فکر عذابم میده.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
کاش جایِ آدم ها به خودم نگاه نکنم، چرا همش حس میکنم ادمایِ اطرافم ازم خسته و زده ان؟ واقعا این فکر ع
و زمانی این احساس به اوج خودش میرسه که من یه رفتارِ حتی نه خیلی بد، صرفا سرد از یک نفر میبینم [لزوما خیلیم آدم مهمی تویِ زندگی من نیست] و تمامِ جایگاه های ذهنیم تغییر میکنه و شروع میکنم به زیادی فکر کردن. حتی اگر بتونم این زیادی فکر کردن رو هم کنترل بکنم تا چند روز یه حسِ ناخوشایندی همراهمه ته دلم که خب، چرا؟ نکنید با من. گاهی هم نمیفهمم اون حس اثرِ چه چیزیه فقط داره روحم رو میخوره.