+ چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
داری فکر میکنی چقدر میتونم
احمق باشم؟
- نه دارم فکر میکنم که اگر به جای سلول
از باقالی تشکیل شده بودی
اینقدر احمق نبودی.
برقها که میره دلم میخواد درِ یخچالرو باز کنم برم اونجا زندگی کنم.
صبح تا شب با خودم میجنگم و منطقم رو میذارم روی ماکسیمُم. به خودم میفهمونم که امید داشتن احمقانه و ابلهانهس و هیچ آدمی مجبور نیست به دوستداشتن. و همه چیز به نظر درست و قابل پذیرشه. و منم انگار دیگه اونقدر قرار نیست به احساساتم بها بدم و دارم کم کم میپذیرم و رها میکنم! ولی کافیه شب بشه، عینِ یه زخمِ تازه که دوباره سر باز کرده، خونریزی میکنه. شبها باید حانیه امیدوارِ درونم رو بُکشم، چون حالا فهمیدم که امید اصلا نوعی صلاحِ دفاعی بیولوژیک نیست، یه وسیله ترورِ بیولوژیکه. کاش هیچوقت نبود، کاش هیچوقت نبودی.
بچههاجون میدونم که همش با پرویی همینرو ازتون میخوام ولی میشه این شب و روزها منو خیلی دعا کنید، من خیلی بهش احتیاج دارم:))))))