و من جدی جدی بهش سلام کردم و واقعی واقعی بود و دیگه دارم درکت نمیکنم خداجون. شاید باید اون متنه که نوشته بودم رو الان دیگه بذارم.
هرچند که چیزی ارسال نمیشه اینجا اما، امشبِ محیر العقولِ زندگیم رو باید یک جایی ثبت میکردم.
امشب از پشتبوم تویِ فاصله صد متری خودم داشتم چیزایی می دیدم که همیشه تویِ فیلمها و مستندها دیده بودم. داشتم با چشمِ خودم "قلادههای طلا" میدیدم. هر باری که یه موتوری با زن و بچه رد میشد، یه دور همه وجودم ترس میشد. نگیرنش؟ نزننش؟ چپ نکنه؟ آتیششون نزنن؟
چهار راهمون دیگه شکل خودش نیست. هرچیزی که یه شهر برای شهر بودن نیاز داره، دارن از بین میبرن. شاید امشب اون مرتیکهیِ ماسک به صورت کاپشن مشکی که ده نفر دیگه دقیقا عینش لباس پوشیده بودن، حس میکرد چراغ راه نمایی رانندگی حق پدرشو خورده که اونجوری به جونش افتاده بود. چراغ راهنمایی محلهمون، محله همه اونایی که وایساده بودن تماشا میکردن ترکیدن خونه و زندگیشون رو و حواسشون نبود که، این موتوریها اصلا برای این محله نیستن... حتی شاید برای این مملکتهم نباشن به نوعی.. تو چی؟ این محله همون جاییه که میخوایم فردا دوباره توش زندگی کنیم وقتی آتیشها بخوابن. وقتی دوباره خورشید بیاد بالا و آدم سیاههایِ بزدلِ امشب از ترس روشنایی بچپَن تویِ سوراخ موش.
امشب گازِ اشک آور خوردم، البته یه بارم چهارصد و یک خورده بودم، امشب تیر هوایی از بالای کلم با فاصله کمی رد شد، امشب با بچههای یگان ویژه حیدرحیدر گفتیم و دعا کردم هیچکدومشون گیر این وحوش نیفتن، امشب چهارتا موشِ بزدل رو در حالی که ته کوچه از ترس پناهگرفته بودن و شلواراشون رو خیس کرده بودن مسخره کردیم، امشب حتی تمهیدادت امنیتی در نظر گرفتیم که اگر بخاطر حیدرحیدر گفتنامون یه کوکتل مولوتوف از پنجره بیاد تو باید چیکار کنیم و کجا بریم؟ و....
امشب ولی دلم برای خیلی چیزها سوخت. برای صاحب مغازهها یا صاحبِ اون موتوری که جلو چشهای هممون فقط یه گوشه پارک شده بود ولی چند دقیقه بعدش داشت به عنوان بقایا جنگی توی چهار راه میسوخت. برای محلمون که دوباره برگشت به همون زمانِ قبل از زاکانی که زشت بود. برای خودمون که بخاطر وحشی بودن طرف مقابل محبور بودیم ساکت باشیم و دهن کسی رو صاف نکنیم وقتی داشتن وسط کوچه شر و ور میگفتن. برای کوچمون که با رد پاهایِ یه مشت نا انسان نجس شد. برای افق کوروش که شیشههاش داشت میومد پایین. برای مامانهای بسیجیهای امشب. و برای انقلاب، دلم سوخت. برای آقا که همین هشت ماه پیش برای این ملت پدر بود، و این ملت نوازش دستشو رو سرشون حس کردن ولی بازم از بدیهی ترین فکرها درباره این مرد تهیان، و برای شهرم و برای ایران که دستم الان براش به هیچ کجا بند نیست و نمیدونم باید یقه کیو بگیرم؟ یقه رفیقم؟ یقه خودم؟ یقه اونوریا؟ دستم به یقههای اونا کاش میرسید که آخرش مجبور نشیم یقه همدیگه رو بگیریم. کاش میشد من یکیو بزنم (که اونم نه) یا کاش میشد یه جایی یکی منرو بگیره بزنه که حداقل منم چهارتا مشت بخورم، احساس میکنم فقط تماشاچی انقلابم. دلم نمیخواد فقط از دور دلم برای بچههایی که مشت میخورن بسوزه... مشت، لگد، چاقو، قمه و آجر و تیر!
امشب فهمیدم قساوت قلب، از توی قاب تصویر خیلی راحتتر درک میشه تا جلو چشمِ خود آدمیزاد. الان میدونم این آدمهایی که من امشب دیدم آدم نبودن.. چطور بگم امشب، مثل صحنه فیلمی که همه چیزش محوه و تاریکه و همه قاب رو رو آتیش و دود رو رنگِ قرمز احاطه کرده، بود برام. اون وسط آدمهای دوپا فقط یک مُشت موجود سیاهن که مثل یک کابوس میچرخن و سیاهلشگرِ جهنم رو به تصویر میکشن. همینقدر مبهم و نخواستنی و شیطانی، میفهمی؟ تصویرِ امشب تهران برایِ من این بود، آدم نه! دوپاهایِ سیاهِ بد ترکیبِ قلب ندارِ ناهموطن.
بمونه از جمعهشب، ۱۹ دی چهارصد و چهار.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
هرچند که چیزی ارسال نمیشه اینجا اما، امشبِ محیر العقولِ زندگیم رو باید یک جایی ثبت میکردم. امشب از
این متن خیلی واکنش لحظه و احساسی من به اون شبه.
آه راستی، این مدت شاید نزدیک به چهل نفر (نمیدونم چطوری درحالی که من پستی نداشتم) عضو شدن اینجا. خواستم شما و همه آدمهای قبلی از همین الان بدونید که من یه مذهبی به شدت صورتیم. یک عالمه دوستِ کمحجاب و بی حجاب و ضد انقلاب دارم و از معاشرت باهاشون خوشحالم. شروین گوش میکنم، به امامرضا میگم قندعسل و براش بوس میفرستم. کلا انسانِ جلف و سبکسری هستم. به غایت لوس، کودک، غرغرو. اکثر اوقاتِ زندگیم غمگینم، پستهام غمگینه، خودم غمیگنم، دوستام غمگینن..
اینجا از دانشگاه رفتن، دانشگاه، آدمهای دانشگاه، اتفاقات دانشگاه زیاد حرف میزنم چون دانشجوعم و همه وقتم رو اونجا میگذرونم. غلط تایپی و املایی دارم یه عالمه ولی همچنان مینویسم و فکر میکنم آدم جالب و با سوادیم در حالی که اصلا اینطوری نیست. متنهای عاشقانههم مینویسم. یه دوست خیالیم دارم اسمش هادیه. یه محبوب خیالی هم دارم اسمش فواده.
دیگه فکر کنم همه چیزهایی که باید گفتم.
یادته درباره رزق چی گفت؟ به رزق اعتقاد داری حانیه؟ آدمهاهم رزقن. با زور زدن نمیان، خدا میفرستتشون. با داد و بیداد کردنهم نمیرن. چون رزقتن، به رزق اعتماد کن.
میشه اگر متأهلید حوین نشین؟ من پروفایلاتونو میبینم چیز میشم، غصه دار😭.
هدایت شده از MoWji_
واقعا اوضاع هیچوقت به اون بدیای که فکر میکنید نیست، خیلی بدتره.
ژوژمانها و پروژههام نشستن کنج خونه و بغض نگاهم میکنن که بلکه پاشم یه کاری براشون بکنم. عزیزم شرمنده من حتی نمیدونم تو کدوم ژوژمانی💔.