ایتاجون من از کجا بدونم فایل بالای ۵۰ مگ که قبلا ذخیره کرده باشم دارم یانه، این واتساپ بازیها چیه در میاری ما به همه گفتیم تو اپلیکشن خوبی هستی، همه جا ازت دفاع کردیم زدیم تو دهن تلگرامیها. این رسمشه با ما قدیمیها؟ فایل این تلگرامیهای تازه ورود که پاک نمیشه فایلای ما پاک میشه😭.
هدایت شده از - سیاه مَشق '
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونکه فقط ی فیلمه چرا گریه میکنی؟:)
اون فیلم:
یاسهاسبزخواهندشد ؛
اونکه فقط ی فیلمه چرا گریه میکنی؟:) اون فیلم:
:::)))))))))))))
یاسهاسبزخواهندشد ؛
اونکه فقط ی فیلمه چرا گریه میکنی؟:) اون فیلم:
چقدر اون سه سال قشنگ بود، اون سه سال آروم ترین و بهترین سه سال زندگیم بود :: ))
دم همتون که نقاشی رو فور کردین و میکنین و ابراز محبت دارید و دوستانِ عزیزم هستید، گرم واقعا. این یه دونه رو چون توقع نداشتم خیلی ذوق کردم و بغل به همتون:)
هدایت شده از سبز جاندار"
خودزنی نکن، تو از پس خیلی کارا بر اومدی و میای.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
اونکه فقط ی فیلمه چرا گریه میکنی؟:) اون فیلم:
آقا من دلم برات تنگ شده.
[ شبِ ۲۴ اسفندماهِ چهارصد و چهار/ خیابانِ هیفده شهریور ]
بقیه ایران را نمیدانم اما، هوای تهران این شبها غالباً بارانیست. درست یادم هست که در شهادت سید ابراهیم هم، هوا بارانی بود، برایش متن نوشتم زیر یک بارانِ بهاری. اما امشب نتوانستم زیر باران درست بنویسم، فقط یک لحظه در خیابان یادم افتاد که چند شب است که آسمان میبارد، و انگار اون هم آنطور که شایسته است، به احترام حضور این مردم زیر سقفش، به عزا ننشستهست. ماهم همینطور آسمان، ماهم همینطور. من این شبها در خیابان رجز میخوانم و شوق ذخیره میکنم و بعد که به خانه برگشتم یک گوشه زانوهایم را بغل میکنم، به فیلم و عکسهایِ او خیره میشوم و هی یادم میآید. مثلا یادم میآید که اون همیشه بعد از افطار برایمان حکمت میگفت و صدا و لحنش موقع گفتن "یا اباذّر" در سرم تکرار میشود. و یا مثلا اینکه دلم میخواست عقدم را او بخواند و برایش کارت دعوت جشن بفرستم. یاد خندیدنش میافتم به وقت شعر خواندنِ ناصر فیض و به یاد حرفهایش درباره رزق لا یحتسب. تازگی فهمیده بودم که باید حرفهایش را بهتر گوش کنم و کلماتش را دقیق تر بخوانم. خیلی چیزها درباره او به یاد میآورم هادی اما همه را کنار میزنم. مثل چند شبِ اول که حتی نمیخواستم باور کنم و سمت این فکرها نمیرفتم که گویی انگار نه انگار اتفاقی افتاده، همه چیز آرام است و او حتما برای نماز عید فطر خواهد آمد. ولی کمکم دارد باورم میشود، چقدر ترسناک است.. من ترجیح میدهم با همان خیال قبل زندگی کنم. اگر همینطور بنشینم و فکر کنم تمام میشوم. نمیدانم کی، اما یک روزی که دیگر خیابانها و جاهای دیگر به حضورم نیاز نداشته باشند، آنقدر غصهاش را خواهم خورد تا تمام شوم، اما الان وقت ندارم، و همه آنبارهایی که به دوش او بود، حالا تقسیم شده و رویِ دوش ماست. بارها سنگیناند و من فکر میکنم اون تنها همه این بارها را به دوش داشت؟ و ما اصلا حواسمان به هیچ چیز نبود؟ دوباره به آسمان نگاه کردم و باران روی صورتم نشست اما بنظرم دیگر آنقدرها بارانهم به جانم نمیچسبد، اصلا دیگر هیچ چیز مزه قبل را ندارد. مثلا یکهو به خودم آمدم دیدم پنج روز دیگر عیداست، عیدی که من همیشه برای دیدنش، روزها را میشمُردم. قبل از این هم ما امامِ غائبی داشتیم که باید نبودنش دنیا را برایمان تلخ میکرد و با سر برایش میدویدیم که حساب روزها از دستمان در برود، اما حواسمان نبود، حواسم نبود... باید آقا را از دست میدادم یا تلخی دنیا زیر زبانم مزه کند و یادم بیاورد قبل از این هم نباید اینقدر زندگی را دوست میداشتم و قبل از این هم قرار بود با سر بدویم اما کاهلی کردیم.
غیر از اینها فقط میدانم که، دلم برایش تنگ شده است هادی، دلم برای آقا به اندازه دانههای بارانِ امشب، تنگ شده است.
#دستخط