یاسهاسبزخواهندشد ؛
[ زن!/ سهشنبه/ چهارراهِ ولیعصر ]
این بانو نوزده شب است که میاندارِ چهارراه ولیعصر است. یک پرچم بردوش گرفته است وسط چهارراه، قدم میزند و با صدایِ حاج مهدی رجز میخواند "بزن خوب میزنی". یک چهارراه پیاده و سواره با اون تکرار میکنند. همه را دعوت میکند پرچمهایشان را بالا بیاورند و صدایشان را بلند کنند. با همه صحبت میکند، و چشم در چشم مردم میدوزد.
امشب بازهم او را دیدم مثلِ دیشب، و همه شبهایِ قبل. در چشمانش نگاه میکنم و شعارش را تکرار میکنم، در چشم هیچ کداممان ذره ای تردید نیست. این دختر لبخند من را کشیده میکند و باعث میشود در دل تحسینش کنم. او شاید از کثرت چهره هایی که این روزها میبیند مرا نَشِناسد اما من او را خوب میشناسم، قوی است، روح بلندی دارد، نترس و شجاع است، خجالت نمیکشد و خستگی نمیشناسد. او یک زن است، یک زنِ واقعی. زنِ انقلاب اسلامی.
اصلا این شبها دارم معنای جدیدی از زن بودن را کشف میکنم. انگار این زنان هستند که در دل شهرها، معادلاتِ جنگ و مقاومت را رقم میزنند. دستههای محلی را، اکثرا زنان تشکیل میدهند، زنان از گوشه خانهها بیرون آمدهاند و حالا سطح شهر را پر کرده اند نقش ایفا میکنند. همان زنانی که سالها دشمن تلاش میکرد بگوید وجود ندارند. از ماشینهایی گرفته که تمام سرنشینانش زناند، تا مادری که با موتور دوفرزندش را همراهِ پرچم میان جمعیت آورده است. یا زنانی که در خیابانها نه از موشک و صدایِ پدافند علیرغم لطافتشان میترسند و نه از تهدیدهای مزدورانِ داخلی.
این زنها اَشکال و ظواهر متفاوتی دارند. یکی فقط یک چفیه به سر دارد و دیگری چادر. یکیشان مشتش را محکم گره میکند و فریاد میزند و دیگری به هنگامِ انفجار دستهایش را سمت آسمان میگیرد و استوار، دعا میکند. یکی دست دوستش را گرفته و آمده و یکی دستِ فرزندِ کوچکش را...
آری راستی! بسیاری از این زنان، مادرند، مادرانی که بچههای کوچک و بزرگشان را، میان خط میآورند، عزیز ترین چیزی که به جانشان چسبیده را، میآورند و یادشان میدهند که باید فدایِ انقلاب شوند. رجز خواندن و نترسیدن را یادشان میدهند، انقلابی بودن را.
دارم از اینهمه رشادت لذت میبرم و ترجیح میدهم این مفهوم از زن را تا ابد به خاطر بسپارم و به آن افتخار کنم، به جای معانی پوشالی و دروغین.
خدایا شکرت که در این دنیا برایم زیستن در چنین شبهایی به عنوان یک زن انقلابی را نوشته بودی. شُکر.
#روایت #دستخط
هدایت شده از - قرین -
ای خدای پر زورِ من:)
در آخرین ساعات میهمانی تو چه
دعایی بهتر از آنکه در تمامِ لحظاتِ
این زندگی میلِ من ، میلِ تو باشد .
این ساعتهای آخرِ آخرین سحرِ ماهرمضون برایِ هم دعا کنیم و چیزهایِ خوب بخوایم:)؟
خدایا ممنونم که اجازه دادی من ماهرمضونِ امسال رو ببینم و در چنین ماهرمضون خاصی نفس بکشم.. ممنونم که به وسیله غمهای بزرگ در این ماه من رو، مارو بزرگ کردی و بابت همه چیزهایی که تو میدونی من نمیدونم ممنونم. ممنونم که این آدم بد رو هم به مهمونیت دعوت کردی و اجازه دادی سر سفرهت بشینه. دوستت دارم. لطفا به عنوان دعاهای آخر این ماه، به قلبهای ما آرامش عطا کن. لطفا مارو آدم کن، لطفا ما رو بخشوده شده از این ماه بیرون ببر، و لطفا مارو عاشق خودت کن : ).
نمیتونم بپذیرم که فردا روز اول عیده و داره از راه میاد. چون تو ذهن من هیچوقت عید اینطوری نبوده. هیچوقت نباید دم عید اینقدر غمگین و محزون میبودم. چون این زمستون به اندازه کافی نرگس نخریدم، و شکوفههایِ تازه رسیده رو درست حسابی ندیدم، و بویِ عید شهر رو نگرفت و کوچه رو آب و جارو نکردیم.. فکر کنم عید خودش هم باورش نشه که داره میاد.
میگم اصلا کاش عید میذاشت یه سال دیگه میاومد. چون من اصلا امسال هفت سین ندارم. یه سین دارم کلا. چون، عید برای من همیشه قابل احترام ترین و قشنگ ترین و زیبا ترین سنت ایرانی بوده، چون وقتی فکر میکنم امشبم یه سری آدم زیر آوار میمونن و خانوادههایی دارن که چشم انتظار و عزادارشون میمونن.. اصلا برای همین میگم کاش عید نیاد، عید خودشهم دوست نداره اینطوری بیاد، من میدونم من میشناسمش.
ولی خوشحالم این غمی که سلول به سلول من رو گشته و زمینگیرم کرده، زورش به بقیه مردم نرسیده. خوشحالم که بازار شلوغه و خیابونها پر از بساط فروشندهها. خوشحالم که ایران هنوز زندهست. و آره، با همه اینها خوشحالم که عید میاد. غمِ من غم سیاهیه که منو سر جام نشونده و و غمِ مردم غم سبز. شاید منم بلند شم برای غمهام بدوعم تا بلاخره سبز بشه. امیدوارم عید غمهایِ من رو هم مثل درختها سبز کنه.
خوشحالم برای عید ولی امسال هفت سینم فقط یه سین داره هادی. فقط یه سین.
#دستخط