پارسال یه همچین شبی رو توی راهآهن تهران داشتم سوار قطار میشدم به مقصد شما. بهترین مشهد زندگیم رو پارسال پیشِ شما بودم. چهار روز از بهترین روزهای عمرم. شبهای عجیبی برام گذشت تویِ اون سفر و دهها شبِ عجیب دیگه بعد از اون.
همه جاش، برکت و دست تو رو دیدم. حتی اونجاهایی که غر میزدم و گوشه عباتو میکشیدم که منو ببینی هم، میدونستم که میبینی، فقط داشتم جلب توجه میکردم. میخواستم همون کاری رو بکنی که من میگم، ولی تو هی دست کشیدی سرم، گفتی وایسا، وایسا وایسا. وایسادم آقای امامرضا. اگر بگی هزارسال دیگه هم وایسا، وایمیسم. چون دیگه بخاطر پا در میونیت بین خواستههام و خدا نیست که دوست دارم.. دوست دارم فقط همین. شاید این دوستداشتن به اندازهیِ لطف شما موقعی که دستمو گرفتی از عمیق ترین چاههای زندگی کشیدی بیرون نباشه، ولی حداقل اینقدری هست که بتونم با خجالت بیام حرمت و بگم سلامعلیکم. دوست دارم آقایِ امامرضا، میمیرم برات، چطوری میتونم اینارو با متن توصیف کنم؟ نمیتونم. تولدتون مبارک همه کاره زندگیِ من، میشه اجازه بدی بیام پیشت و بعد اونجا با خجالت بگم سلامعلیکم آقایامامرضا، دوست دارم؟ : )
- #همینجوری
هدایت شده از . خورشیدگردون .
شهید خامنهای، جایزه مهربون ترین چشمها هم تعلق میگیره به خودتون.
هدایت شده از - تامیلا -
نامهیشهیدعلیلاریجانیبههمسرشون*
مصداقاینکهشماپرمشغلهترینآدمهم
باشی، بازمیتونیوقتبزاری، بقیهیِ چیزهابهانهست.
دوباره بودن با جمعی که مدتیه ازشون دور بودی یادت میاره چقدر دلت براشون تنگ شده.