مایسم
بهنامشوبهیادش .. بعد از مدت ها میخواهم از خودم بنویسم برای خودم .. خون دلی که لعل شد .. گاهی خدا
بهنامشوبهیادش ..
در سخت ترین لحظات عمرم ساعت ها را می گذرانم ، دقیقه ها کند شده اند و زمان در عرض خویش به درازا کشیده و است و طولش ناپیدا، عالم و آدم برایم تلخ شدند و جز وصال یار نه چیزی می خواهم نه میدانم . نه می خواهم بدانم .
مرا دردی است در عمق ریشه قلبم ، از آفریننده ام خواسته ام مرا برای آنچه که آفریده رهنمون کند و یار دل را به این بیدل بازگرداند ..
شبیبهبلندیعرضزمان
ظلمتان نوش !
- بماند برای بعد '
بالاخره بعد از سالها در مکتب او نشستن
دیدمش و چه دیدنی !
دیدم کسی را که دست مرا در دست خدا گذاشته است .. (: