بر اساس منیت ِ مَن ..
از نسل دلیران تنگستان ..
عکاس عکس ها خودمم ..
کل من علیها فان ..
کل شی هالک الا وجهه ..
ساکن المساکن الموتیٰ ..
المراةُ ریحانَھ لَیسَتْ بھِ قَهرَمانَة ..
متاهل و متعهد ..
مامان حسین آقا ..
امروز رفتم روضه
یه خانمه حدودا بیست یکی دوساله کنارم بود.
یه دختر هم تو بغلش ، رو کردم بهش پرسیدم : ماشالا اسمش چیه؟
گفت نازنین رقیه..
دست بچه شیشه شیر بود.
پرسیدم: شیر خشک میدی؟
گفت اره شیرم خشک شده
متعجب نگاه کردم و از صورتم فهمید.
لب زدم: چرا ؟
روز از من گرفت و سر پایین انداخت
صدایش کمی لرزش داشت: وقتی دخترم بدنیا اومد ، فرداش بابام شهید شد.
دنیا آوار شد روی سرم
خشکم زد . از نوک انگشت پا تا سرم یخ کرد
دستپاچه گفتم : خدا رحمتش کنه خدا بهت صبر بده..