امروز رفتم روضه
یه خانمه حدودا بیست یکی دوساله کنارم بود.
یه دختر هم تو بغلش ، رو کردم بهش پرسیدم : ماشالا اسمش چیه؟
گفت نازنین رقیه..
دست بچه شیشه شیر بود.
پرسیدم: شیر خشک میدی؟
گفت اره شیرم خشک شده
متعجب نگاه کردم و از صورتم فهمید.
لب زدم: چرا ؟
روز از من گرفت و سر پایین انداخت
صدایش کمی لرزش داشت: وقتی دخترم بدنیا اومد ، فرداش بابام شهید شد.
دنیا آوار شد روی سرم
خشکم زد . از نوک انگشت پا تا سرم یخ کرد
دستپاچه گفتم : خدا رحمتش کنه خدا بهت صبر بده..
بعدا از مادرهمسرم شنیدم که گفت:
دختر امام جمعه کازرون بوده و پدرش بعد از نماز به شهادت رسیده
واقعا قلبم آتش گرفت
خدا بهشون صبر بده خیلی سخته...
وقتی مردی در ارتباط با همسرش، مشتاقتر و خواهانتر از زن باشد
آن زن، بیهیچ تردیدی
خوشبختترین زن دنیاست...