اومدم یجا پر سوسک
و وقتی اومدم فهمیدم
انقدر جیغ زدم با هر سوسک که
سلامت روان پسرم خدشه دار شد..
همهچیز آرام است،
اما نه از جنسِ آسودگی؛
سکوتیست
که لابهلای ثانیهها
خراش میزند به جان.
آسمان، رنگِ رفتن گرفته
و پنجرهها
از تکرارِ نبودن خستهاند.
باد
حرفهایی را میبرد
که هرگز گفته نشدند.
چشمها
چیزی را میجویند
که دیگر نیست،
شاید هم
هیچگاه نبوده...
و دلی
در کنجِ شب،
آهسته
خودش را فراموش میکند.
آدم گاهی کم می آورد
گاهی خسته می شود
گاهی نمیداند که نمی داند
نمی تواند که نمی تواند
خسته میشود و نمیداند
به که پناه ببرد..
اینجاست که امام میشود
دست دست گیر
و گوش شنوا
و من میشوم
یک دل سراپا تنگ..
چقدر دلم برای حرمت
تنگشده آقاجان..❤️
مایسم
بهنامشوبهیادش .. یکسال دیگر گذشت که باید بگویم بهترین سال عمرم بود(: برای اینکه همسفرم تا دنیای
بهنامشوبهیادش ..
خون دلی که لعل شد..
قلبی که صدای شکستنش نیامد
و جانی که روان گشت و کسی ندید
خنده های صدا دار پشت دلی شکسته
اشک های بی قرار پشت سلام های مهربان ماند و کسی نفهمید که در دلم چه شد..
و چقدر دلم برای تو لک زده است
ای عزیز من..
آنقدر تو را دوست دارم
که در خانه ام نام تورا نشان فرزندم کردم و هر بار که صدایش میکنم
قلبم سراپا جان میگیرد و حالم جا می آید از شنیدن نام ِتو.. ❤️
-بماند به یادگار
از شب های دلتنگیام برای کربلا..