بعد مدت ها دلم برای از تو گفتن بی داد میکرد و قلم به دست گرفتم و نوشتم
خیلی وقت بود که شعری نگفته بودم..
اما از نتیجه راضیم چون تو خواستی که بگم و من هر آنچه در دلم بود بر زبانم جاری کردم ..
خسته از دنیای بیرحم و کثیفِ این زمان
رو به صحنِ تو آوردم، شهِ تشنهلبان
آنقدر داد زدم تا برسی بر دادم
ای عزیزِ دلِ زهرا، شهِ شیریندهان
رویِ خاکِ عطش افتاد عباسِ علمدارِ تو
چشمِ زینب پُرِ خون شد ز غمِ شاهِ جهان
زینب صدا میزد تو را تا قتلگه، ای شاهِ جان
میسوخت از داغِ تنت قلبِ تمامِ کاروان
کودکان در گوشهٔ ویرانه میگریند ز درد
جان سپرد آخر میانِ اشکها، رقیه جان
دلِ این شاعرِ خسته به تو دلبسته، حسین
آنقدر ضجّه زنم تا بشوم بیتابِ جان
من شدم دیوانه و آواره از داغِ غمت
آنقدر گریه کنم تا بشوم حیرانتان
محشرِ اشکِ مرا روضهٔ گودالِ تو ساخت
جانِ عالم به فدایِ تو شود، ای جانِ جان
آخرش این دلِ دیوانه به پایِ تو شکست
جان فدایِ لبِ عطشانِ تو، ای شاهِ جهان..
- سمانه مجتهدزاده
@My_sam
شبِ عاشورا شده، دلِ من تنگِ شماست
خانهٔ قلب و دلم غرقِ غمِ کربوبلاست
اشکِ من جاری و چشمم نگرانِ حرم است
ذکرِ لبهای ترکخوردهٔ آن شاهِ وفاست
گرچه دوریم ولی یادِ تو همراهِ من است
خانهٔ قلبِ غریبم حرمِ امنِ شماست
شب همه گریهکنان، چشم به سویِ حرماند
دلِ من در طلبِ پرچمِ خونینِ شماست
گرچه دورم ز حرم، نامِ تو آرامم کرد
دلِ من هر نفَسش در طلبِ کربوبلاست
زمزمه میکنمت، ای شهِ غریبِ دنیا
آخر امشب چه شبیست، شبِ عاشوراست
آخر از این غم بمیرم، دلِ من غرقِ بلاست
حسرتِ شبهای تارم، باز هم کربوبلاست
اربعینِ تو رسد، من نمانم اینجا
کربلا قسمتِ من باشد و این لطفِ شماست
- سمانه مجتهدزاده
@My_sam
«همه رفتند ولی ماندن تو باور بود
تو که رفتی، همهٔ سلسلهها ریخت به هم
خونِ تو با تنِ بیجانِ تو آمیخته شد
مویِ تو موقعِ رفتن همهاش ریخت به هم
دلِ من بسته به دیدارِ شما بود، ولی
با غمِ رفتنِ تو، خاطرهها ریخت به هم
هر شب از غصهٔ تو، این دلِ من گریان است
منزلَم ویرانه شد، دنیایِ من ریخت به هم»
- سمانه مجتهدزاده
@My_sam