قبلا تر ها وقتی راهنمایی دبیرستان بودم
راحت حرفم و به دیگران می زدم بدون اینکه ذره ای برام مهم باشه از اون حرف چه احساسی دارن.
و بیشتر مواقف متهم می شدم به رک گویی و پرویی ولی الان خیلی دقت میکنم مبادا حرفم ذره ای کسی رو بیازاره و به همون نسبت دل نازک شدم زود رنج نمیتونم راحت حرف بزنم و به خاطر شکستن دل ها میترسم که نظرم و بیان کنم.
درسته دیگه آدمها کمتر از دستم دلخور میشن اما از طرفی خودم اذیت میشم که چرا نمی تونم راحت حرف بزنم.. نه بگم یا درخواست کسی رو بدون عذر و بهونه رد کنم.
جایی که دوست ندارم نرم و تظاهر به علاقه به کسی نکنم.
نمیدونم این مدل جدید بهتره یا اون قدیمی ولی میدونم که اون موقع دنیا حداقل برای من جای قشنگ تری بود
و همه چیز بی شیله پیله و بی تکلف پیش می رفت..
و عجیب تر از اون اینه که وقتی واردش میشی بعضی وقتا دلت برای اون دوران شاد و شنگولی که انگار هیچی برات مهم نیست تنگ میشه.