در راه خواستم چادرمو عوض کنم دیدم لباسام نیست و متوجه شدم وقتی اونا رو کنار ساک گذاشتیم یادمون رفته ک برداریم. یعنی وسایلمون رو توی نجف جا گذاشتیم. البته وسایل من فقط..
اولش باور نمی کردم. خیلی ناراحت شده بودم حالا دیگه تا مسجد سهله اومده بودیم. آروم آروم این اشکام شدت گرفت. ناراحت بودم که دیگه نمی تونم لباسای خاکی مو عوض کنم. همسرم ازم می خواست که آروم باشم ولی فین فین کنانم راه افتاده بود. سعی می کرد بخندونه من رو... نمیشد. حسابی قاطی کرده بودم. به امام حسین ع گفتم: واقعا که و یکم غر زدم خدا ببخشه منو. یکم بعد مادرشوهرم اومد جلو و گفت: بابا داره میره نجف وسایلتو پیدا کنه.. بلند شدم رفتم پیش پدرشوهرم و گفتم: نمیخوام دیگه مهم نیست.
گفت: نه نمیشه من میرم و زود میام شمام به راهتون ادامه بدین. و بعد چند ساعت پیام داد که لباسارو پیدا کرده... واقعا من به بودن کنار همچین آدمی افتخار میکنم. خیلی حس خوبی بود یه حامی مهربون.
به یادگار بماند. از کربلای ۱٤۰۱
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ما سر تمامیت ارضی،خاک و پرچم ایران با هیچ احدالناسی شوخی نداریم
#جانم_وطن🇮🇷