.
تنم تابوت غمگینی که جانم رانمیفهمد
دلِ تنگم حصار استخوانم را نمیفهمد
شبیه بغض نوزادی که ساعتهاست میگرید
پر از حرفم کسی اما زبانم را نمیفهمد
انارم دانه دانه دانه دانه دانه غم دارم
کسی تا نشکنم راز نهانم را نمیفهمد
دلم تنگ استو میگریم، دلم تنگ استو میخندم
کسی که نیست دیوانه جهانم را نمیفهمد
چنان در آتش غم سوخته جانم که میدانم
پس ازمرگم کسی نام و نشانم را نمیفهمد
- حسین منزوی (:
در دل غمی دارم که سنگین تر از آن نیست ؛
امروز کنار قبر تو یک روضه خوان نیست💔 ..
میکند اعجاز فکر مرده ام چشمان تو ؛
میزند آتش به چشم خفته ام اشکان تو ؛
تو از عشق من به خود مغروری؟!
میکند عاشق ترین آدم مرا دستان تو ؛
هردلی آخر خزانش میرسد ؛
میشود روزهایم نوبهار از لب خندان تو ؛
بگذرم از جان برای عشق خود ؛
دین خود را باختم من در پی ارکان تو ؛
در مسیر عاشقی ام دل شده همراه من ؛
میرسد هنگامهی وصل در بر دامان تو ؛
.
محرمی نیست وگرنه که خبر بسیار است
رمق ناله کم و کوه و کمر بسیار است
ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید
بنویسید که اندوه بشر بسیار است
ساقههای مژهام از وزش آه نسوخت
شُکر! در جنگل ما هیزم تَر بسیار است
سفرهدار توام ای عشق بفرما بنشین
نان ِجو، زخم و نمک، خون ِجگر بسیار است
هر کجا مینگرم مجلس سهرابکُشی است
آه از این خاک، بر آن نعش پسر بسیار است
پشت لبخند من آیا و چرایی نرسید
پشت دلتنگیام اما و اگر بسیار است
اشک ، آبادی چشم است بر آن شاکر باش
هرکجا جوی روانی است کپر بسیار است
سالها رفت و نشد موی تو را شانه کنم
چه کنم دوروبرت شانه به سر بسیار است
- حامد عسکری
.
عیب رِندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد، تو برو خود را باش
هرکسی آن دِرَوَر عاقبت کار که کِشت
- حافظ
از شیخ بهایی پرسیدند:
"سخت می گذرد" چه باید کرد؟
گفت: خودت که می گویی
سخت "مـی گذرد"
سخت که "نمی ماند"!
پس خــُــدا را شکر که
"می گذرد" و "نمــی ماند".
امروزت خوب یا بد "گذشت"
و فردا روز دیــگری است...
قدری شادی با خود به خانه ببر...
راه خانه ات را که یاد گرفت،
فردا با پای خودش می آید.
شیخ بهایی :)