در دل غمی دارم که سنگین تر از آن نیست ؛
امروز کنار قبر تو یک روضه خوان نیست💔 ..
میکند اعجاز فکر مرده ام چشمان تو ؛
میزند آتش به چشم خفته ام اشکان تو ؛
تو از عشق من به خود مغروری؟!
میکند عاشق ترین آدم مرا دستان تو ؛
هردلی آخر خزانش میرسد ؛
میشود روزهایم نوبهار از لب خندان تو ؛
بگذرم از جان برای عشق خود ؛
دین خود را باختم من در پی ارکان تو ؛
در مسیر عاشقی ام دل شده همراه من ؛
میرسد هنگامهی وصل در بر دامان تو ؛
.
محرمی نیست وگرنه که خبر بسیار است
رمق ناله کم و کوه و کمر بسیار است
ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید
بنویسید که اندوه بشر بسیار است
ساقههای مژهام از وزش آه نسوخت
شُکر! در جنگل ما هیزم تَر بسیار است
سفرهدار توام ای عشق بفرما بنشین
نان ِجو، زخم و نمک، خون ِجگر بسیار است
هر کجا مینگرم مجلس سهرابکُشی است
آه از این خاک، بر آن نعش پسر بسیار است
پشت لبخند من آیا و چرایی نرسید
پشت دلتنگیام اما و اگر بسیار است
اشک ، آبادی چشم است بر آن شاکر باش
هرکجا جوی روانی است کپر بسیار است
سالها رفت و نشد موی تو را شانه کنم
چه کنم دوروبرت شانه به سر بسیار است
- حامد عسکری
.
عیب رِندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد، تو برو خود را باش
هرکسی آن دِرَوَر عاقبت کار که کِشت
- حافظ
از شیخ بهایی پرسیدند:
"سخت می گذرد" چه باید کرد؟
گفت: خودت که می گویی
سخت "مـی گذرد"
سخت که "نمی ماند"!
پس خــُــدا را شکر که
"می گذرد" و "نمــی ماند".
امروزت خوب یا بد "گذشت"
و فردا روز دیــگری است...
قدری شادی با خود به خانه ببر...
راه خانه ات را که یاد گرفت،
فردا با پای خودش می آید.
شیخ بهایی :)
•
چه دانستم که این سودآ مرا زین سآن کند مجنون ؛
دلم را دوزخی سآزد دو چشمم را کند جیحون ؛
•
چه دانستم که سِیلآبی مرا ناگآه بِرُبآید ؛
چو کشتیام در اندازد میآن قُلزُم پر خون ؛
•
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکآفد ؛
که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گونآگون ؛
•
نهنگی هم بر آرد سر ، خورد آن آب دریآ را ؛
چنآن دریآی بی پایآن شود بی آب چون هآمون ؛
•
شکآفت نیز آن هآمون نهنگ بَحر فرسآ را ؛
کِشَد در قعر ناگآهان به دست قهر چون قآرون ؛
•
چو این تبدیل هآ آمد نه هآمون ماند و نه دریآ ؛
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق شد در بی چون ؛
•
چه دآنم هآی بسیآر است ، لیکن من نمی دانم ؛
که خوردم از دهآن بندی در آن دریآ کفی افیون ؛
•
- مولآنآ :)
میکند اعجاز فکر مرده ام چشمان تو ؛
میزند آتش به چشم خفته ام اشکان تو ؛
تو از عشق من به خود مغروری؟ ؛
میکند عاشق ترین آدم مرا دستان تو ؛
هردلی آخر خزانش میرسد ؛
میشود روزهایم نوبهار از لب خندان تو ؛
بگذرم از جان برای عشق خود ؛
دین خود را باختم من در پی ارکان تو ؛
در مسیر عاشقی ام دل شده همراه من ؛
میرسد هنگامهی وصل در بر دامان تو 💘:)
مرا تو جانِ شیرینی به تلخی رفته از اعضا
اَلا ایجان ! به تن بازآ وگرنه تن به جانآید .