مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم
قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخمِ غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
رفتهای اما گذشتِعمر تأثیری نداشت
من که دلتنگِ توام امروز، فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلختر
بغض، جانکاه است، هنگامِ تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد؛
عجب از محبت من که در او اثر ندارد؛
غلط است هرکه گوید که به دل ره است دل را؛
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد..!
چه غریب ماندی ای دل ، نه غمی، نه غمگساری ؛
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری ؛ غم اگر به کوه گویم، بگریزد و بریزد ؛ که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری ؛
خود گنه کاریم و از دنیا شکایت میکنیم ؛
غافل از خود دیگری را هم قضاوت میکنیم...
چه کردی با دل و جانم که من از ریشه ویرانم ؛
کمی با من مدارا کن مگر من خاک ایرانم؟
او میرود دامنکشان، من زهرِ تنهاییچشان ؛
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم میرود❤️🔥.