من جای خالی تو را با یک غزل پر میکنم ،
این غیر ممکن را فقط ، گاهی تصور میکنم ..
دلگیرم از تقدیر و دستم بند جایی نیست
لعنت به آغازی ، که آن را انتهایی نیست :)
نمیــدانم چه رازی خفته در چشمان ِزیبایت
که عاقل سمت چشمت میرود ؛ دیوانه میآید ..
خبر داری که شهری رویِ لبخند تو شاعر شد ؟
چرا اینگونه ، کافرگونه ، بیرحمانه میخندی ؟ .