خنده هآیم دید و گفتآ فارغی گویآ ز غم ؛
گفتمش مآ درد رآ بآ خنده کتمآن میکنیم❤️🔥؛
ویرآن شده را حوصلهی منت معمآر نبآشد ؛
ویرآنهی مآ را بگذارید که ویرآنه بمآند؛
دل پر از افغان و ظاهر خالی از جوشیم ما ؛
از سخن لبریز و از گفتار خاموشیم ما ؛
تا به بر گیریم هر دم تیر تقدیر تو را ؛
جمله اعضا چون کمان پیوسته آغوشیم ما ؛
چون تن آیینه پنهان در لباس جوهریم ؛
گرچه در ظاهر ز عریانی نمد پوشیم ما ؛
حرف بسیار است اما رخصت گفتار نیست ؛
بر سر چندین هزار اسرار سر پوشیم ما ؛
نزد اهل دل زباندانی نمیدانم که چیست ؛
هرکجا قصاب حرفی بگذرد گوشیم ما ؛
یک پنجره ، گلدآن فرآموش شده ؛
یک خاطره ، انسآن فرآموش شده ؛
•
در خآنه جمآعتی پِی معجزه هآ ؛
بر تآقچه قرآن فرآموش شده ؛
•
در این همه رنگ آنچه می خوآهی نیست ؛
در این همه رآه غیر گمرآهی نیست ؛
•
در شهر خیآبان به خیآبان گشتم ؛
آنقدر که آگهی ست آگآهی نیست ؛
•
در اوج خدآ را سر سآعت خوآندند ؛
مآ را به تمآشآی قیآمت خواندند ؛
•
از کوچ پرندگآن سخن گفتی و من ؛
دیدم که نمآزي به جمآعت خوآندند ؛
•
آن مست همیشه بآ حیآ چشم تو بود ؛
آن آینهی روبه خدآ چشم تو بود ؛
•
دنیآ همه شعر است به چشمم امآ ؛
شعری که تکآن داد مرآ چشم تو بود ؛
•
مآ سینه زدیم و بی صدآ بآریدند ؛
از هرچه که دم زدیم آنهآ دیدند ؛
•
مآ مدعیآن صف اول بودیم ؛
از آخر مجلس شهدآ را چیدند ؛
•
- میلآد عرفآن پور :)
در نمازم فکر میکردم چه کاری داشتم؟
یادم آمد با دل سنگت قراری داشتم
بر همین سجاده در مستی دلم را باختم
در همین میخانه با هستی قماری داشتم
شیشهٔ مِی را اگر نشکسته بودم دستِ کم
با خود از لبهای سرخت یادگاری داشتم
آنچه ما آموختیم از عمر، درس رنج بود
ای فلک من سنگدلْ آموزگاری داشتم
چون صدف بر خاک ساحل ماندم اما مثل موج
باز میگشتم اگر چشمانتظاری داشتم
در دلت یادی هم از من نیست میدانم ولی
من زمانی در دلِ سنگت مزاری داشتم
- فاضلنظری :)
ای بشر ! .
از چه گمآن کردی که دنیا مآل توست ؟ .
ور نه پنداری که هر سآعت اجل دنبآل توست ؛
هرچه خوردی مآل مور و هرچه هستی مآل گور ؛
هرچه کردی مآل وارث ، هرچه کردی مآل توست ؛