اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی ؛
نبینمات که غریبآنه اشک می ریزی ؛
◇
هنوز غصهی خود رآ به خنده پنهآن کن !
بخند ، گرچه تو بآ خنده هم غم انگیزی ؛
◇
خزآن کجآ ، تو کجآ ، تک درخت من ! بآید ؛
که برگ ریخته بر شآخه هآ بیآویزی ؛
◇
درخت فصل خزآن هم درخت می مآند؛
تو پیش فصل بهآری ، نه اینکه پاییزی ؛
◇
تو رآ زمین به خدآ هدیه داده چون بآرآن ؛
که آسمآن و زمین رآ به هم بیآمیزی؛
◇
خدآ دلش نمی آمد که از تو جآن گیرد ؛
و گرنه از دگرآن کم ندآشتی چیزی ؛
◇
- فآضل نظری :)
به محشر وعدهٔ دیدار اگر دادی نمیرَنجم ،
وصالِ چون تویی را صبر این مقدار میباید !
منهمانمڪہبہآغوشِتوآوردپنـاه . .
بغلمڪن!خودمانیمڪسےجُزتونفهیدمرا ! ¹²⁸
توی قرآن خواندهام ، یعقوب یادم داده است
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است .
ابر بارنده به دریا میگفت:
«گر نبارم، تو کجا دریایی؟»
در دلش خنده کنان دریا گفت:
«ابر بارنده، تو هم از مایی!»
.
روحت که هیچ! زحمت تن را چه میکنی؟!
این مردهی بدون کفن را چه میکنی؟
این تن که راه میرود اما نمیرسد
این سایهی بدون بدن را چه میکنی؟!
با مرگ اگر از آفت هستی رها شوی
رنج دوباره زنده شدن را چه میکنی؟!
تنهاییام به زندگیام طعنه زد که: «هان!
دیوارهای سنگی من را چه میکنی؟!»
آهوی من! که از دَم شیران گریختی
رویای جویبار و چمن را چه میکنی؟!
گیرم که خانه را بکشی روی دوش خویش
ای لاکپشت پیر! وطن را چه میکنی؟!
۳۶ درصد ِ چشمان تو جنسش عسل است
مابقی قهوه و فنجان و شراب و غزل است : )
_ احسانِ محسنی :)
تمام عمر خندیدم به این عاشق به آن عاشق
چنان عشقی سرم آمد که دیگر من نمیخندم ..