بی قرآر توام و در دل تنگم گله هآست ؛
آه بیتآب شدن عآدت کم حوصله هآست ؛
مثل عکس رخ مهتآب که افتآده در آب ؛
در دلم هستی و بین من و تو فآصله هآست ؛
آسمآن با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟ ؛
بآل وقتی قفس پر زدن چلچله هآست ؛
بی تو هر لحظه مرآ بیم فروریختن است ؛
مثل شهری که به روی گسل زلزله هآست ؛
باز می پُرسمت از مسئلهی دوری و عشق ؛
و سکوت تو جوآب همهی مسئله هآست ؛
- فآضل نظری :)
.
آمدی چادر به سر از پیش چشمم رد شدی
با خودم گفتم ببین کعبه به راه افتاده است
- احمد جم :)
چقدر زیباست
که حتی ماه هم
از خجالت رو به رو شدن با چشمان خورشید
خودش قبل از طلوع آن محو میشود :)
شبی در خواب و تنهایی به رویایم سفر کردم
ز راه جنگل سرسبز دنیایم گذر کردم
میان آن درختان نیمه شب آهسته میرفتم
سپس در هر قدم، با حس وحشت، من خطر کردم
و نومیدانه بگذشتم ز جمع مردم دنیا
به ویرانی دل در جمع آن ها هم نظر کردم
بسی من باختم آرامش و احساس را در جمع آدم ها
دلم بشکست و تنهایی خود را پس خبر کردم
در آن تنهایی و سوز هوا من کلبه ای دیدم
و از دوری ز آن رویای شیرینم حذر کردم
درون کلبه ی چوبی فقط آتش نمایش داشت
و من غرق در آرامش شب خود را سحر کردم
که ناگه با صدای مهلکی از آن جدا گشتم
شدم از خواب بیدار و نهایت من ضرر کردم...
وصل او بر من همان حکم بهشت و جنت است ؛
حال از این دوری، میان برزخش افتاده ام :(((
تمآم مردم اگر چشمشآن به ظاهر توست ؛
نگاه من به دل پاک و جآن طآهر توست ؛
فقط نه من به هوای تو اشک میریزم ؛
که هرچه رود در این سرزمین مسآفر توست ؛
همآن بس است که با سجده دانه برچیند ؛
کسی که چشم تو را دیده است و کآفر توست ؛
به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد ؛
خوشآ کسی که اگر شآعر است ، شآعر توست ؛
که گفته است که من شمع محفل غزلم ؟ ؛
به آب آتش اگر میزنم به خآطر توست ؛
- فآضل نظری :)