چقدر زیباست
که حتی ماه هم
از خجالت رو به رو شدن با چشمان خورشید
خودش قبل از طلوع آن محو میشود :)
شبی در خواب و تنهایی به رویایم سفر کردم
ز راه جنگل سرسبز دنیایم گذر کردم
میان آن درختان نیمه شب آهسته میرفتم
سپس در هر قدم، با حس وحشت، من خطر کردم
و نومیدانه بگذشتم ز جمع مردم دنیا
به ویرانی دل در جمع آن ها هم نظر کردم
بسی من باختم آرامش و احساس را در جمع آدم ها
دلم بشکست و تنهایی خود را پس خبر کردم
در آن تنهایی و سوز هوا من کلبه ای دیدم
و از دوری ز آن رویای شیرینم حذر کردم
درون کلبه ی چوبی فقط آتش نمایش داشت
و من غرق در آرامش شب خود را سحر کردم
که ناگه با صدای مهلکی از آن جدا گشتم
شدم از خواب بیدار و نهایت من ضرر کردم...
وصل او بر من همان حکم بهشت و جنت است ؛
حال از این دوری، میان برزخش افتاده ام :(((
تمآم مردم اگر چشمشآن به ظاهر توست ؛
نگاه من به دل پاک و جآن طآهر توست ؛
فقط نه من به هوای تو اشک میریزم ؛
که هرچه رود در این سرزمین مسآفر توست ؛
همآن بس است که با سجده دانه برچیند ؛
کسی که چشم تو را دیده است و کآفر توست ؛
به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد ؛
خوشآ کسی که اگر شآعر است ، شآعر توست ؛
که گفته است که من شمع محفل غزلم ؟ ؛
به آب آتش اگر میزنم به خآطر توست ؛
- فآضل نظری :)
به خدآحآفظی تلخ تو سوگند نشد ؛
که تو رفتی و دلم ثآنیهای بند نشد ؛
لب تو میوهی ممنوع ولی لب هآیم ؛
هرچه از طعم لب سرخ دل کند نشد ؛
بآ چرآغی همه جآ گشتمو گشتم در شب ؛
هیچ کس ، هیچ کس اینجآ به تو مآنند نشد ؛
هرکسی در دل من جآی خودش رآ دآرد ؛
جآنشین تو در این سینه خداوند نشد ؛
خواستند از تو بگویند شبی شآعر ها ؛
عآقبت بآ قلم شرم نوشتند : نشد ؛
- فآضل نظری :)
.
شدم گمراه و سرگردان، میان این همه ادیان ؛
میان این تعصبها، میان جنگ مذهبها ؛
یکی افکار زرتشتی، یکی افکار بودایی ؛
یکی پیغمبرش مانی، یکی دینش مسلمانی ؛
یکی در فکر تورات است، یکی هم هست نصرانی ؛
هزاران دین و مذهب هست، دراین دنیای انسانی ؛
خدا یکی… ولی, اما هزاران فکر روحانی ؛
رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم ؛
تعصب چیست در مذهب؟ مگر نه این که انسانیم ؛
اگر روح خدا در ماست… خدا گر مفرد و تنهاست ؛
ستیز پس برای چیست؟ برای خود پرستیهاست ؛
من از عقرب نمیترسم ولی از نیش میترسم ؛
از آن گرگی که میپوشد لباس میش میترسم ؛
از آن جشنی که اعضای تنم دارند خوشحالم ؛
ولی از اختلاف مغز و دل با ریش میترسم ؛
هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست ؛
من از سوزاندن اندیشه در آتیش میترسم ؛
تنم آزاد، اما اعتقادم سست بنیاد است ؛
من از شلاق افکار تهی بر خویش میترسم ؛
کلام آخر این شعر یک جمله و دیگر هیچ ؛
که هم از نیشو میشو ریشو هم از خویش میترسم ؛
- سیمین بهبهآنی :)