eitaa logo
آسِمآن‌مَن💙:)
15 دنبال‌کننده
83 عکس
2 ویدیو
0 فایل
بسم‌الله. ازجهآن‌مآنده‌فقط‌جآن‌که‌مرآ‌ترك‌کند. اینجا‌؛جایي‌دور‌از‌هَیاهوي‌جهآن:) به‌صرف‌چآي. کپی؟خیر💅🏼. جآنم؟Sharifi352@ .
مشاهده در ایتا
دانلود
زیباتر از چشمان تو چشمان من بود وقتی که تصویرت بر آنها نقش می‌بست
چقدر زیباست که حتی ماه هم از خجالت رو به رو شدن با چشمان خورشید خودش قبل از طلوع آن محو میشود :)
حیف که چشمی شنونده اش نیست چشمان من بلندترین فریادها را می زند
شبی در خواب و تنهایی به رویایم سفر کردم ز راه جنگل سرسبز دنیایم گذر کردم میان آن درختان نیمه شب آهسته میرفتم سپس در هر قدم، با حس وحشت، من خطر کردم و نومیدانه بگذشتم ز جمع مردم دنیا به ویرانی دل در جمع آن ها هم نظر کردم بسی من باختم آرامش و احساس را در جمع آدم ها دلم بشکست و تنهایی خود را پس خبر کردم در آن تنهایی و سوز هوا من کلبه ای دیدم و از دوری ز آن رویای شیرینم حذر کردم درون کلبه ی چوبی فقط آتش نمایش داشت و من غرق در آرامش شب خود را سحر کردم که ناگه با صدای مهلکی از آن جدا گشتم شدم از خواب بیدار و نهایت من ضرر کردم...
وصل او بر من همان حکم بهشت و جنت است ؛ حال از این دوری، میان برزخش افتاده ام :(((
تمآم مردم اگر چشمشآن به ظاهر توست ؛ نگاه من به دل پاک و جآن طآهر توست ؛ فقط نه من به هوای تو اشک میریزم ؛ که هرچه رود در این سرزمین مسآفر توست ؛ همآن بس است که با سجده دانه برچیند ؛ کسی که چشم تو را دیده است و کآفر توست ؛ به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد ؛ خوشآ کسی که اگر شآعر است ، شآعر توست ؛ که گفته است که من شمع محفل غزلم ؟ ؛ به آب آتش اگر می‌زنم به خآطر توست ؛ - فآضل نظری :)
به خدآحآفظی تلخ تو سوگند نشد ؛ که تو رفتی و دلم ثآنیه‌ای بند نشد ؛ لب تو میوه‌ی ممنوع ولی لب هآیم ؛ هرچه از طعم لب سرخ دل کند نشد ؛ بآ چرآغی همه جآ گشتم‌و گشتم در شب ؛ هیچ کس ، هیچ کس اینجآ به تو مآنند نشد ؛ هرکسی در دل من جآی خودش رآ دآرد ؛ جآنشین تو در این سینه خداوند نشد ؛ خواستند از تو بگویند شبی شآعر ها ؛ عآقبت بآ قلم شرم نوشتند : نشد ؛ - فآضل نظری :)
. شدم گمراه و سرگردان، میان این همه ادیان ؛ میان این تعصب‌ها، میان جنگ مذهب‌ها ؛ یکی افکار زرتشتی، یکی افکار بودایی ؛ یکی پیغمبرش مانی، یکی دینش مسلمانی ؛ یکی در فکر تورات است، یکی هم هست نصرانی ؛ هزاران دین و مذهب هست، دراین دنیای انسانی ؛ خدا یکی… ولی, اما هزاران فکر روحانی ؛ رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم ؛ تعصب چیست در مذهب؟ مگر نه این که انسانیم ؛ اگر روح خدا در ماست… خدا گر مفرد و تنهاست ؛ ستیز پس برای چیست؟ برای خود پرستی‌هاست ؛ من از عقرب نمی‌ترسم ولی از نیش می‌ترسم ؛ از آن گرگی که می‌پوشد لباس میش می‌ترسم ؛ از آن جشنی که اعضای تنم دارند خوشحالم ؛ ولی از اختلاف مغز و دل با ریش می‌ترسم ؛ هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست ؛ من از سوزاندن اندیشه در آتیش می‌ترسم ؛ تنم آزاد، اما اعتقادم سست بنیاد است ؛ من از شلاق افکار تهی بر خویش می‌ترسم ؛ کلام آخر این شعر یک جمله و دیگر هیچ ؛ که هم از نیش‌و میش‌و ریش‌و هم از خویش می‌ترسم ؛ - سیمین بهبهآنی :)