.
شدم گمراه و سرگردان، میان این همه ادیان ؛
میان این تعصبها، میان جنگ مذهبها ؛
یکی افکار زرتشتی، یکی افکار بودایی ؛
یکی پیغمبرش مانی، یکی دینش مسلمانی ؛
یکی در فکر تورات است، یکی هم هست نصرانی ؛
هزاران دین و مذهب هست، دراین دنیای انسانی ؛
خدا یکی… ولی, اما هزاران فکر روحانی ؛
رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم ؛
تعصب چیست در مذهب؟ مگر نه این که انسانیم ؛
اگر روح خدا در ماست… خدا گر مفرد و تنهاست ؛
ستیز پس برای چیست؟ برای خود پرستیهاست ؛
من از عقرب نمیترسم ولی از نیش میترسم ؛
از آن گرگی که میپوشد لباس میش میترسم ؛
از آن جشنی که اعضای تنم دارند خوشحالم ؛
ولی از اختلاف مغز و دل با ریش میترسم ؛
هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست ؛
من از سوزاندن اندیشه در آتیش میترسم ؛
تنم آزاد، اما اعتقادم سست بنیاد است ؛
من از شلاق افکار تهی بر خویش میترسم ؛
کلام آخر این شعر یک جمله و دیگر هیچ ؛
که هم از نیشو میشو ریشو هم از خویش میترسم ؛
- سیمین بهبهآنی :)
در رآه رسیدن به تو گیرم که بمیرم ؛
اصلا به تو افتآده مسیرم که بمیرم ؛
یک قطرهی آبم که در اندیشهی دریآ ؛
افتآدم و بآید بپذیرم که بمیرم یآ چشم بپوش از منو از خویش برآنم ؛
یا تنم در آغوش بگیرم که بمیرم ؛
این کوزه ترک خورد ، چه جآی نگرانیست ؛
من سآخته از خآک کویرم که بمیرم؛
خآموش مکن آتش افروختهام رآ ؛
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم ؛
- فآضل نظری :)