- دیگران چون بروند از نظر ، از دل بروند . .
تو چنان در دل من رفته ، که جان در بدنی :)
> امشب ای ماه به دردِ دل من تسکینی،
آخر ای ماه تو همدرد من ِمسکینی ،
کاهش جان ِتو من دارم و من میدانم
کهتو از دوری خورشید چهها میبینی .
گفت : خانهها در غیاب ساکنانشان خواهند مُرد و سپس به قلبش اشاره کرد . . . (: !
مݩ مثل تو و تو مثل من چشم به ࢪاه ؛
ما چشم به ࢪاه ِمࢪدی از کوچہی ماه ؛
بگذاࢪ دوباࢪه جمعـہ ࢪا صࢪف کنیم :
ندبـہ ، گࢪیـہ ، عهد ، فࢪج … باز گناه !
.
هر بار خواست چای بریزد نماندهای ؛
رفتی و باز هم به سکوتش نشاندهای ؛
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار ؛
با واسطه سلام برایش رساندهای ؛
حالا صدای او به خودش هم نمیرسد ؛
از بس که بغض توی گلویش چپاندهای ؛
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچهاست ؛
گفتند باز روسریات را تکاندهای ؛
میرقصی و برات مهم نیست مرگشان ؛
مشتی نهنگ را که به ساحل کشاندهای ؛
بدبخت من! فلک زده من! بدبیار من!
امروز عصر چای ندارم... تو ماندهای ؛
- حامد عسکری :)