.
هر بار خواست چای بریزد نماندهای ؛
رفتی و باز هم به سکوتش نشاندهای ؛
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار ؛
با واسطه سلام برایش رساندهای ؛
حالا صدای او به خودش هم نمیرسد ؛
از بس که بغض توی گلویش چپاندهای ؛
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچهاست ؛
گفتند باز روسریات را تکاندهای ؛
میرقصی و برات مهم نیست مرگشان ؛
مشتی نهنگ را که به ساحل کشاندهای ؛
بدبخت من! فلک زده من! بدبیار من!
امروز عصر چای ندارم... تو ماندهای ؛
- حامد عسکری :)
یا بزن سـیـلی به گوشم یا نوازش کن سرم
در دو صورت چون رسد دستت به من میبوسمش💙(:
تپش قلب گرفتم ، به گمانم که کسی...
بی خبر از دل من ، عطر شما را زده است. . . :) !
قهرِ قهرم با تو اما لااقل این را بدان ؛
فرق داری تو برایم با تمام این جهان 💙.
مرا تو جانِ شیرینی به تلخی رفته از اعضا
اَلا ایجان ! به تن بازآ وگرنه تن به جانآید .