من استاد سخن گفتن در سکوتم . در تمام زندگی ام با سکوت سخن گفتم و سر تا سر تراژدی های زندگی ام را ساکت زیسته ام !
- داستایوفسکی
آبـےعزیزمن ؛
در حیرتم که دیده از او بر نداشتم ؛
دل را چگونه برد که چشمم خبر نداشت ؟
گر ز مسیح پرسدت ، مرده چگونه زنده کرد ؟
بوسه بده به پیش او ، بر لب ما که اینچنین !
آبـےعزیزمن ؛
گاه در چنگال ِ عقل ، گاه در بند ِ جنون ،
کُشت ما را زندگی هر دَم به ترفندی دگر .
تنبل نشده بود . خسته بود .
یکجور خستگی یکنواخت .
دلش بَر پا نبود !
- محمود دولت آبادی
آبـےعزیزمن ؛
بیمار ِ اتاق ِ ۷۶ : بنظر غمگین میومد . نشست جلوم . گفت : سیگار دیدم یادت افتادم .
بیمار ِ اتاق ِ ۴۹ :
چشمانش را که می دید ناخودآگاه می خندید .