آبـےعزیزمن ؛
گاه در چنگال ِ عقل ، گاه در بند ِ جنون ،
کُشت ما را زندگی هر دَم به ترفندی دگر .
تنبل نشده بود . خسته بود .
یکجور خستگی یکنواخت .
دلش بَر پا نبود !
- محمود دولت آبادی
آبـےعزیزمن ؛
بیمار ِ اتاق ِ ۷۶ : بنظر غمگین میومد . نشست جلوم . گفت : سیگار دیدم یادت افتادم .
بیمار ِ اتاق ِ ۴۹ :
چشمانش را که می دید ناخودآگاه می خندید .