آبـےعزیزمن ؛
بیمار ِ اتاق ِ ۷۶ : بنظر غمگین میومد . نشست جلوم . گفت : سیگار دیدم یادت افتادم .
بیمار ِ اتاق ِ ۴۹ :
چشمانش را که می دید ناخودآگاه می خندید .
ای غم ! بگو از دست تو ،
آخر کجا باید شدن ؟
در گوشه ی میخانه هم
ما را تو پیدا می کنی !
شعرهایی که به حرف آمده و میشنوی
زخم هایی است که یک عمر مداوا نشده .
- راضیه صابریان