آبـےعزیزمن ؛
من به بارانی که با لذت نگاهش می کنی ؛ یا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت !
من حسادت می کنم حتی به دست گرم آن
شال خوشرنگی که می پیچد به دور گردنت !
پرسیدند : چگونه در شلوغی او را پیدا کردی ؟
- کدام شلوغی ؟ من غیر از او کسی را ندیدم .
من نمی توانم به تو بفهمانم ، نمیتوانم به کسی بفهمانم در من چه می گذرد .
من حتی نمی توانم آن را برایِ خود توضیح بدهم .
حواست را جمع میکنی اما آخرش هم یک دانه آلبالو با هسته از دستت در میرود قاطی بدون هستهها . حالا باید روی تمام شیشههای مربا بنویسی : احتمال وجود هسته ، با احتیاط میل شود !
در تمام این سال ها قایقم را از این شعر به آن شعر برده ام و دلم باز نشده است .
- شهرام شیدایی