پرسیدند : چگونه در شلوغی او را پیدا کردی ؟
- کدام شلوغی ؟ من غیر از او کسی را ندیدم .
من نمی توانم به تو بفهمانم ، نمیتوانم به کسی بفهمانم در من چه می گذرد .
من حتی نمی توانم آن را برایِ خود توضیح بدهم .
حواست را جمع میکنی اما آخرش هم یک دانه آلبالو با هسته از دستت در میرود قاطی بدون هستهها . حالا باید روی تمام شیشههای مربا بنویسی : احتمال وجود هسته ، با احتیاط میل شود !
در تمام این سال ها قایقم را از این شعر به آن شعر برده ام و دلم باز نشده است .
- شهرام شیدایی
تصمیم گرفتم شما را فراموش کنم و مطمئن باشید !
فراموش خواهم کرد . به عقیده و فکر شما بی اندازه اهمیت میدادم ولی بی ثباتی آن بر من ثابت شد دنیا خیلی بزرگ است ، من اگر شمارا که صورت آرزوها و امیالِ باطنم بودید از دست دادهام ، مسلماً در این دنیای بزرگ کسی را پیدا خواهم کرد که به عواطف و احساساتم بی اعتنا نباشد . به علاوه اگر من شمارا از دست داده ام ، شما هم در عوض دلی را از دست دادهاید که تپشهای عاشقانه آن را در هیچ جای دیگر نخواهید یافت .
- فروغ فرخزاد در نامه به پرویز شاپور -
مانند دیگران نباش؛ حتی اگر تو تنها کسی هستی که مانند دیگران نیست.
- داستایوفسکی
آبـےعزیزمن ؛
بیمار ِ اتاق ِ ۳۷ : بارها به من گفتند زیبا هستم . چه تاثیری میتواند داشته باشد وقتی تا این اندازه
بیمار ِ اتاق ِ ۳۷ :
داشتم چه میگفتم ؟
بله . من زیبا بودم . این کم عذابی نیست .
از شما چه پنهان از نظر آنها قوی هم بودم .
قوی بودن پدرم را درآورده بود .
میخواستم وجودیتم را از بین ببرم .
نه که خودکشی کنم نه .
مرگ به چه درد میخورد وقتی قرار بود در جهان دیگر حیات دیگری آغاز شود ؟
اما اصل موضوع این بود ؛ یک انسان شاعر که قلبش درد میکند و زیباست به چه درد میخورد ؟