من اعتقاد دارم که دست ها خسته میشوند :
انهایی که نقاب داشتن بر می دارند و باز هم دستها خسته میشوند ، شاید به جایی برسد که
مهربان ها از دلرحمی دست بکشند .
ماریا !
عشق ، جهان را فتح نمیکند اما خودش را چرا . تو خوب میدانی ، تو که قلبت چنین سزاوار ستایش است ، که ما خوف انگیزترین دشمنان خودمان هستیم .
- نامه آلبر کامو به ماریا کاسارس
در واقع وقتی انسان با جهان روبرو میشود ، از آن انتظار پاسخ و معنا دارد . ولی جهان در مقابل پرسش و خواسته او سکوت میکند . و در اینجاست که پوچی زاده میشود . ولی پوچی انتهای راه انسان نیست ، بلکه نقطه آغاز اوست . زیرا آگاهی انسان از اینجا شروع میشود . پس پوچی زندگی آگاهانه را بهدنبال دارد .
آلبرکامو ـ افسانه سیزیف
۲۵ ـ شجاعت برای کسالت
آن کس که شجاعت ندارد تا خود و اثرش را کسالت بار بخواند ، بی شک عقل والاگرایی ندارد .
آواره و سایه اش ـ فردریش نیچه
من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است ،
کوه اگر پا داشت ، تا حالا از اینجا رفته بود .
من از جان مایه گذاشتم و تا تمام توانم تن به سختی و درد دادم تا برایت آیدا باشم
گفتم شاید از تو شاملو بسازم .
ولی تو بی رحم چو ثریا رفتی و من شهریار را مردم !
جرأت کنید راست و حقیقی باشید .
جرأت کنید زشت باشید !
اگر موسیقی بد را دوست دارید رک و راست بگویید . خود را همان که هستید نشان بدهید . این بزک تهوع انگیز دوروئی و دو پهلویی را از چهره روح خود بزدایید ، با آب فراوان بشوئید .
- رومن رولان
۲۶ ـ ژرف ترین تجربه ی اندیشمند
و این چنین برای تسلی خویش ، خود را نامیرا می داند .
آواره و سایه اش ـ فردریش نیچه