تو مرا به خاطر نمیآوردی ، دیگر چه فرقی داشت که من یک روز چقدر عزیز بوده ام ؟
مزخرف گفتن به شیوه خود هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوه ی دیگران است .
در مورد اول تو یک انسانی ، در مورد دوم یک طوطی مقلد !
- فئودور داستایوفسکی
آبـےعزیزمن ؛
بیمار ِ اتاق ِ ۳۷ حرف هایش تمامی نداشت . انگار که در قفس پرنده ای را گشوده باشی : از همه اینها حال
بیمار ِ اتاق ِ ۶۳ :
باور کن من با تنهایی و زندگی نکبتم راحت بودم .
تو یکدفعه آمدی من هم تو را خواستم .
میشد براحتی بیخیالش شد .
بخدا وضع آنقدرها وخیم نشده بود .
اما دست هایم را گرفتی .
آه آن بوسه ها گم شدند .
این روزها حالت چطور است ؟
و حالا میخواهم رازی را به تو بگویم که در این لحظه حتی خودم به آن باور ندارم ( هرچند تاریکی دورادوری که هرگاه میکوشم کار کنم یا فکر کنم سر من میافتد ، ممکن است مرا متقاعد سازد) اما چارهای ندارد جز آنکه حقیقت باشد : من دیگر هرگز خوب نخواهم شد .
- نامه کافکا به فلیسه
رویای عشقی رو دارم که فراتر از اشتیاق پیوستن دو تن باشه .
یالوم ـ وقتی نیچه گریست
ماریانا ، من نمیدانم کجای غلطِ غلطم ایستادهام . گم نشدهام ؛ ناپدید شدهام .
ماریانا ، ها کن ، روی شیشه های همه ی اتوبوس های جهان نفس بزن و مرا بکش ، شاید سوار اتوبوسی بشوم ، خودم را ببینم ، بشناسم و برگردم .
- نامه حاتمه رحیمی به ماریانا