زن تکرار کرد : هیچکس نیست ؛ میترسی ؟
مرد تکرار کرد : نه ، نه ، با تو که هستم نه .
آدم اول - آلبر کامو
من گریسته ام ؛
آری مدتی است که
با هر ضربهٔ کوچکی ، با هر بهانهٔ
اندکی به گریه می افتم .
اندوهش ادامه یافت . می خواست به جایی برود ، اما نمیدانست به کجا .
ابله - فیودور داستایوسکی
اشتباه میکنند بعضی ها
که اشتباه نمی کنند !
باید راه افتاد ،
مثل رودها که بعضی به دریا می رسند
بعضی هم به دریا نمی رسند .
رفتن ، هیچ ربطی به رسیدن ندارد .
هر ابلهی میتواند با بحران مقابله کند ، این زندگی روزمره است که تو را نابود خواهد کرد .
- آنتوان چخوف