چون دیگه چیزایی ک کورسوی نورم بودن ته تهه تاریکی رو نمیبینم
و مشکلی هم ندارم
راستیتش رو بخوام بگم
چند روزیه که احساس میکنم یکی درونم مرده و من اهمیتی بهش نمیدم و جنازه ش افتاده کف سینم.
و من حالا به این قدرت رسیدم کسایی که یه زمانی دیوانه وار میپرستیدمشون رو رها کنم دلم رو به دریا بزنم
کوله مو بستم و دارم میرم.
میدونید آدمای مهربون یجایی خسته میشن بالاخره
فکر کن تو با همه مهربونی
تو همش لبخند میزنی
تو همش میخوای حال بقیه رو خوب کنی
تو همش میخوای دل کسی نشکنه
دلت میخواد همه رو خوشحال کنی
ولی بقیه باهات صد و هشتاد درجه متضاد اینن.
از راه میرسن
دلتو میشکونن
ناراحتت میکنن
حالتو بد میکنن
میخوان لبخندت محو شه
بدترین رفتارو بات دارن
ولی تو همچنان مهربونی
خب بالاخره یجا خسته میشی و میبری و کم میاری.
مگه نه؟
پس من حق داشتم.
من حق داشتم قید تک تکتونو بزنم و
با تمام خاطرات ک برام خیلی عزیز بودن
حالا بزارمتون و برم.
اینکه شماها حق دارید با من حرف بزنید
و من حق ندارم از خودم دفاع کنم در برابر حرفاتون چون ناراحت میشید واقعا طنزه.
این حسی که دلم میخواد باهات حرف بزنم ولی نه دلیلی ندارم نه موضوعی داره خفم میکنه
پس مجبورم ساعت ها زل بزنم به آنلاین بودنت و سکوت کنم تا خودت پیام بدی.