و ما یک دیگر را به خاطر نمیآوردیم اما سایه هایمان همچنان عاشق مانده بودند...
یهنفرو پیدا کنین
که بیشتر از اینکه عاشقتون باشه،
بهترین رفیقتون بشه، بمونین با همون یهنفر،
اونقد دربارهٔ همهچی صحبت کنین تا قلقِ همدیگهرو یاد بگیرین، کنار هم پیشرفت کنید،از همدیگه آدمِ ایدهآل بسازین؛دورهی تعویضِ آدما تموم شده؛آدمِ ایدهآل پیدا کردنی نیست، ساختنیه...
گاهی اوقات یک چیزِ کوچک یا اتفاقی ناچیز
جرقهای میشود تا آدم
تمامِ دردهای زندگیاش را یکجا گریه کند.
اتفاقاً ناراحت شو، بذار حس غم و دلتنگی و عصبانیت خفهت کنن. اون آهنگی که غمگینت میکنه چون باهاش خاطره داری رو پونصد بار گوش بده، تمام اتفاقای بدی که بهت آسیب زدنو هر شب قبل خواب مرور کن. برای نبودن یه آدم توی زندگیت که هنوز توی قلبت نمرده غصه بخور. با کله برو توی خطر، توی تمام حسای بد و با سلول سلول بدنت حسشون کن. احساساتتو نادیده نگیر. با تموم وجود زندگیشون کن تا تایم لاینی که باید برای اتفاقای بد بگذرونی بگذره. تا بتونی برای همیشه بپذیریشون و یه نفس راحت بکشی. تا توی ذهنت برات تموم شن یه جا. فرار نکن. واسا مثل یه مرد از حقیقتای تلخ زندگیت، احساساتت کتک بخور. چون اگه نادیدشون بگیری، توی ذهنت برات حل نشن، یا یه مدت براشون ناراحت نمونی حسودیشون میشه و دیر یا زود دوباره بهت حمله میکنن و نابودت میکنن. به تازگی روز اول.
انگاری از یه پرتگاه افتاده باشم وسط راه یه تیکه از لباسم گیره کرده به شاخه ی خشک شده ی درخت نه میتونم خودمو نجات بدم نه میوفتم خلاص شم.
یه مرحله از زندگی هم وجود داره که بهش میگن " بیتفاوتی ناشی از صبر بیش از حد " که دیگه مثل گذشته برای نبودنها بیقراری نمیکنی و قبول کردی کاری از دستت برنمیاد .
هرشب ، در گوشهای از این شهر؛آدمهایی بخاطرِ پا گذاشتن بر«مینِ خاطرات»جان می دهند:)!
هدایت شده از -اسپرسو-
نصف مشکلات روحی با شبا زود خوابیدن حل میشه، نصف دیگهش با روز بعدش بیدار نشدن